![]() |
![]() |
|
|
کلی چیزی نوشتم ولی همه اش به خاطر این فایر فاکس پرید! اه شت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 فروردین1387ساعت 2:40 توسط محیا |
|
|
چه قدر بدم میاد از کسانی که ۱ ساعت درباره ی بد بودن "به کار هم دیگه کار داشتن و فوضولی کردن" حرف میزنن اونوقت خودشون از همه بدترن....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 2:30 توسط محیا |
|
|
اعصابم داغونه!!!!!!!!!!!
ایران مکزیک ۱-۳ saint mige: Baba MeXiC BraZiL Ro ZaDE EnghaDaM Az In BaDBaKhTa TavaGho NaDaShte BashiD دختر عموم میگه: باشه ولي ايران راحت اول بازي ميتونست گل بزنه arkh mige: be saint begoo che hali dari injoori type mikoni خلاصه اش اعصاب ندارم بای بای
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 21:51 توسط محیا |
|
|
یک نامه نوشته سگ زردى به شغالى
هادی خرسندی القصه چنين طعنه زده ديگ به ديگى
-------------------------------------------------------------------- ------------
دنيا همه از جور و جفاى تو بنالد اطفال زمان را تو پدرسوخته، لولو از صلح گريزانى و با جنگ رفيقى با دست تو شد بى پر و بى بال کبوتر در حبس تو هستند چه مردان و چه زنها پستى و پليدى و طرفدار جنايت چنگيز گر امروز نظاره گر ما بود *** وقتى پرزيدنت سگ زرد چنين گفت گفتند که او وقت اراجيف ندارد القصه چنين طعنه زده ديگ به ديگى در نامه خلاصه، کنه اى گفته به ساسى آنکس که رکوردش زدن تيرخلاص است *** گفتم ز شغال و سگ و ترسم که برنجند گويم که بلانسبتِ سگها و شغالان هم معذرت از قاطر و گوساله و غيره *** هادى! عصبى هستى و طنزت شده دشنام در رابطه با بازى ايام، نزن جا با همت مردم برهد مملکت از بند لس آنجلس 24 ارديبشت 85
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 خرداد1385ساعت 18:36 توسط محیا |
|
دكتر اميرحسين خنجیhttp://www.irantarikh.com دوشنبه ١١ ارديبهشت ١٣٨٥ [عنوان اصلی مقاله: معيارهای پوششِ تن برای مسلمانها چيست؟ و پوشش اسلامی چه ويژگیهائی دارد؟] بيست و هفت سال است كه در ايران سخن از ضرورت «مراعات حجاب اسلامی» میرود؛ ولی تا امروز نه كسی توانسته معياری برای آنچه «حجاب اسلامی»اش نامند ارائه كند، و نه تلاشهای مراكز سركوبِ جمعی موفق به وادار كردن مردم به رعايت دستورهائی شده كه گهگاه بهطور شفاهی و همراه با ارعابِ تبليغی برای نوع پوشش صادر میشود. ولی آيا مقولهئی كه دركشور ما تحت عنوانِ «حجابِ اسلامی» برزبانها انداختهاند را میتوان با مراجعه به متونِ فقهی و سنتهای اجتماعی مسلمانها درزمان پيامبر اكرم و جانشينانش تعريف و تبيين كرد؟ ١- تعريف حجاب: «حجاب» در زبان عربی و هم در زبان قرآن نه رختِ پوشش بدنِ انسان بلكه پردهی خانه و سكونتگاه است. در قرآن ضمن سخن از چهگونگی باردار شدنِ مريم عذرا گفته شده كه از شهر بيرون رفت و در سمتِ شرقی شهر يك «حجابی» دور از مردم برخود زد (اِنتَبَذَت مِن اَهلِها مَكانًا شَرقِيًّا، فَاتَّخَذَت مِن دونِهِم حِجابًا). و ضمن سخن از وضعيتِ دوزخيان و بهشتيان در قيامت گفته شده كه ميان دوزخیها و بهشتیها «حجاب» است (وَ نَادَى أَصحَابُ الجَنَّهی أَصحَابَ النَّارِ … وَ بَينَهُمَا حِجَابٌ). و به اصحاب پيامبر دستور داده شده كه وقتی بهدرِ خانهی پيامبر برويد كه از زنهای پيامبر چيزی را بخواهيد، «از پشتِ حجاب» با آنها حرف بزنيد (وَ إِذَا سَألتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسألُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ). و زمين را برای خورشيدِ غروبكرده «حجاب» ناميده است (… حَتَّى تَوَارَت بِالحِجابِ). ولی درهيچ جای قرآن «حجاب» برای پوشش تن بهكار نرفته است. اما در قرآن براي پوشش تن واژهی «سِتر» آمده است (… وَجَدَها تَطلُعُ عَلَى قَومٍ لَم نَجعَل لَهُم مِن دُونِها سِترًا). پس حجاب يك پردهی ضخيمی است كه وقتی كشيده شود كسی كه دراينسو است نمیداند كه در پشتِ آن چيست و چه میگذرد. ولی «ستر» چيز ديگری است، و پردهی نازكی است كه بر جسمی كشيده شده است، و آن جسم در عين آنكه دربرابر ديدگان است كاملا مكشوف نيست، بلكه به وسيلهی ستری كه بررويش كشيده شده است قابل تعريف است. لذا ما اگر بگوئيم كه زن بايد حجاب داشته باشد، معنای سخنمان اين است كه زن بايد از ديدها نهان باشد و كسی از او خبر نداشته باشد. ولی وقتی میگوئيم كه بايد سِتر داشته باشد مفهوم ديگری را منظور میكنيم كه پوشيده بودنِ بدنش باشد. به همين سبب است كه فقهای اوليه برای پوشش بدن واژهی «سِتر» بهكار بردهاند نه «حجاب»؛ زيرا كه تدوين كنندگان اوليهی احكام فقهی تفاوت «حجاب» و «سِتر» را بهخوبی میشناختهاند، و لذا ايندو را درهمآميخته نمیيابيم. همهی مدعيانِ فقاهت كه بعدها حجاب را برای پوشش بدن بهكار بردهاند منظور خاصی داشتهاند كه چيزی بسيار بالاتر از سِتر بوده تا حدی كه زن را برخلاف زنهای دوران پيامبر دور از ديد مردهای بيگانه نگاه میداشته است؛ حال آنكه بسياری از زنها در زمان پيامبر در بازارها كالا میفروختند، عموم زنها دوشادوشِ مردها در اغلب فعاليتهای اجتماعی شركت داشتند، زنها دارای مالكيت شخصی بودند، آنها كه ثروتی داشتند دارای كنيز و غلام بودند كه خودشان خريده بودند (و البته ثروتمندها، هم در ميان مردها و هم در ميان زنها، بسيار اندك بودند)؛ و زنها ازچنان آزاديهائی برخوردار بودند كه سوار بر خر در شهر میرفتند، و گاه اتفاق میافتاد كه يك زنِ بيوه در كوچهئی از مردی خواستگاری كند؛ كه اين آخری را میتوانيم در رسمِ «هبهی نفس» بازبخوانيم كه تا آخرين سال حيات پيامبر رواج داشته است، و درقرآن نيز سخن از «اِمرأه وَهَبَت نَفسَها لِلنَّبِی» رفته، كه داستانش را اهل سيره آوردهاند. ٢- لباس عربها در زمان پيامبر اكرم: عربها در زمان پيامبر در بخش اعظم عربستان، بهسبب فقر عمومی، معمولا پوشش درستی نداشتند، بسيار بودند زنهائی كه جز يكدست رخت نداشتند، و بسيار بودند زنهائی كه نيمهبرهنه بودند؛ حتی گزارشهائی ازآنزمان برجا مانده كه نشان میدهد برخی از زنها بههنگام طوافِ كعبه با تنِ برهنه درميان جمع طواف كنندگان بودهاند. (البته اين مربوط به زمانی است كه مردم مكه هنوز مسلمان نشده بودهاند.) يك بيت شعر از يك زنِ آنروزگار برای ما برجا مانده كه میگويد: «اليَومَ يَبدو بَعضُهُ اَو كُلُّهُ، وَ ما بَدا مِنهُ فَلا اُحِلُّه» (امروز برخی ازآن يا همهاش ظاهر خواهد شد، و آنچه ازآن هويدا است حلالش نمیكنم)؛ و اشارهی او به پس و پيشِ خودش است كه چون برهنهی برهنه در ميان جمعِ مردها و زنها مشغول طواف بوده با دستهايش پس و پيش خودش را گرفته بوده و اين شعر را به شوخی با صدائی بلند گفته تا ديگران بشنوند، و ديگران شنيدهاند و برای ما وارد كتابهای ادب و تاريخ شده است. در پايان سال نهم هجری پيامبر دستور داد كه دركنار كعبه بانگ بزنند كه ازاينپس كسی نبايد با تنِ برهنه درميان جمعِ طوافگرانِ كعبه باشد (وَاَن لا يَطوفَ بِالبَيتِ عُريان). نيمهبرهنه بودنِ مردان و زنان طوايفِ بيابانگرد كه جز شير شتر و جانورانِ كوچكِ كويری چيزی برای خوردن نمیيافتند و هيچ درآمدی نداشتند، يك امر معمولی بود كه حتی تا قرنها بعد از اسلام نيز برحالِ خود بود؛ و اين وضعيتِ همگاني از ايمان و اسلام و پارسائیِ آنها نمیكاست. پاهای مردها و زنها معمولا هميشه تا مچِ پا از زير لباس بيرون بوده، آستينهای مردها معمولا كوتاه و گشاد بوده و بخش اعظم دستها بيرون بوده است. روايتهای بسياری دربارهی پيامبر میگويند كه وقتی دستهايش را برای دعا بلند كرده سفيدی زير دستش ظاهر شده است؛ يعنی آستينِ كوتاه گشادش همراه دستهايش بالا رفته به شانهاش رسيده و زيرِ دستش هويدا شده است. زنها در زمان پيامبر عمومًا نعلينی دوبندی برپا میكردهاند، و ازاينرو انگشتها و پشت و مچِ پاهايشان كاملا بيرون و در معرضِ ديد بوده است. نيمهبرهنه بودنِ دختربچهها در زمان پيامبر در گزارشهای مورخانِ تاريخ اسلام قابل مطالعه است. دخترهای هشتنُه ساله معمولا يك تكه پوستِ بز برميانشان بسته میشد كه «حَوف» میناميدند، و بهشكل لُنگيته بود. عايشه در يادآوری روزهای خواستگاری پيامبر از خودش میگويد كه حوف برميان داشتم (فَتَزَوَّجِنی وَ عَلَی حَوف). لباس بسياری از دختربچهها همين بود و جز اين پوششی نداشتند. مردانی كه میتوانستند پشم شتر و موی بز برای تهيهی لباسِ بزرگسالهای خانوادهشان فراهم آورند معمولا از خوشبختها بودند. و كسانی كه میتوانستند جامهی كرباسی از بازار بخرند ثروتمندها بودند. دوختن و آستيندار و پاچهدار كردنِ لباس نزد عربهای بخش اعظمِ عربستان درآنزمان يك امرِ نُدرتی بود. آنچه لباس عادی را تشكيل میداد اغلب دوتكهی پارچه بود كه يكی برتن میپيچيدند و «رداء» ناميده میشد، و ديگری بر كمر میپيچيدند و «اِزار» نام داشت. اين اِزار و رداء همان است كه اكنون حاجیها در مراسم حج بر تن میكنند. اين لباس سنتی از همان زمان برجا مانده است تا همانگونه كه حج و مراسمش بیتغيير ماندهاند لباس رسمی نيز بدون تغيير مانده باشد و همچون لباسِ آن روزگاران باشد. يك چادرِ گشادِ پشمی يا موئين نيز برای پوششِ سراسرِ بدن داشتند كه «بُرد» نام داشت و هم برای مردها بود و هم زنها. اينكه زنهای مدينه در آنزمان بُرد داشتهاند كه پارچهی مستطيلشكلی شبيه چادر خوابِ بوده را ما از گزارش واقدی دربارهی جنگ خيبر میدانيم كه میگويد پيامبر بُردِ سياهرنگِ عايشه را برسرِ دار زده پرچم كرد و به دست علی ابن ابیطالب داد؛ و اسم پرچمِ او عقاب بود. مردان يا زنانی كه علاوه براينها يك تكهی پارچهی يكونيم دومتری برای پوشيدن سر و صورتشان دربرابر گرد و خاك بيابان داشتند از ثروتمندها و اشراف بودند. اين تكه پارچه كه اگر برسر میافكندند مَعجَر، و اگر برسر میپيچيدند عِمامَه ناميده میشد، همان عمامهئی است كه ما اكنون نوع پيشرفتهاش را میبينيم و میشناسيم. همچنين زنها معمولا يك جامهی گشاد داشتهاند كه جِلباب ناميده میشده است. جِلباب را دربر میكردهاند و بههنگام خواب نيز سركش میكردهاند. بسيار بودهاند زنهائی كه اين تنها پوشششان بوده است و زيرِ جِلبابشان هيچ پوشش ديگری نداشتهاند. مثلا در گزارش رخداد بنیقينقاع (كه داستانی دارد) میخوانيم كه يك زن مغازهدارِ مسلمانِ اهل مدينه در بازار بنیقينقاع بساطش را پهن كرده نشسته بود و كالاهايش را عرضه میكرد، و يك يهودی كه دكهاش دركنارِ او بود رفت پشت سرش نشست و بیخبرِ او لای پشتِ جامهی او را گره زد، و او وقتی برخاست عورتش مكشوف شد و جيغ زد، … (تا آخر داستان). كسانی كه جامعهی عربستان را در چهار دههی پيش ديدهاند يادشان هست كه «جلباب» يك جامهی گشادِ نازك چهارگوش بدشكلی بود كه گريبان گشادی داشت و بيشتر بهشكل يك گونی گشاد بود تا شكل پيراهن. ولی ديری است كه بهخاطر زشت بودنش از جوامع شهری رخت بربسته است، و شايد فقط پيرزنهای سنتی در خانهها داشته باشند. ٣- دستور پوشش تن به زنها در قرآن: يك آيهی قرآن به پيامبر دستور میدهد كه به زنهای خودش و زنهای مؤمنين ياد بدهد كه جلبابشان را چهگونه بپوشند: «يَا اَيُّها النَّبِی قُل ِلأزوَاجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِسَاءِ المُؤمِنِينَ يُدنِينَ عَلَيهِنَّ مِن جَلاَبِيبِهِنَّ. ذَلِكَ أدنَى اَن يُعرَفنَ فَلاَ يُؤذَينَ. وَ كَانَ اللهُ غَفُورًا رَحِيمًا.» (آيهی ٥٩ سورهی احزاب) ترجمه: «ای پيامبر! به زنها و دخترانت و زنهای مؤمنين بگو كه جِلبابهايشان را اندكی پائين بكشند. اين بهترين راه است برای آنكه شناخته شوند، و اذيت نگردند. خدا آمرزگار و مهرورز بوده است.» نزول اين رهنمود يك سببی و داستانی دارد كه مربوط است به اذيت شدن يكی از زنهای پيامبر، دقايقی پس از غروب خورشيد در كوچه توسط عمر ابن خطاب، و رسيدنِ خبرش بهگوشِ پيامبر. (زنهای پيامبر البته با چراغ و با كنيز براي قضای حاجت بيرون میرفتهاند؛ و اينرا ما از داستانِ اِفكِ عايشه میدانيم.) چنانكه میبينيم، در اين آيه گفته شده كه زنها طوری جلبابشان را بپوشند كه كسیكه آنها را میبيند بشناسدشان و آنها را اشتباهی بهجای زنانی تصور نكند كه بهآنها نظر دارد (ذلك اَدنَی اَن يُعرَفنَ، فَلا يُؤذَين). عبارتِ «ذلك اَدنَی اَن يُعرفنَ» صريح و آشكار میگويد كه بهتر است كه زنها وقتی ازخانه بيرون میروند طوری باشد كه كسیكه میبيندشان بشناسدشان تا اذيت نشوند. شايد بعضیها علاقه داشته باشند كه از اين آيه مفهوم چادرپيچ كردنِ سراسر بدن را استنباط كنند؛ و حتی يكی از مجتهدان قم كه ترجمهی فارسي عاميانهئی از قرآن را منتشر كرده، «جلباب» را «سرانداز گشاد» ترجمه كرده است تا آنرا با چادر تطبيق بدهد. همين بزرگوار است كه همين هفته گفته: «حجاب از اصول دين ما است»، و يك اصل نوينی را بر اصول دين افزوده است. (اين سخنش در نشريات كشور نيز منتشر شده است. تا باز چه اصلی را بر اصول دين بيفزايند؟!) در اوائل قرن چهارم هجری كه طبری تفسيرش را در بغداد مینوشته برسرِ برداشتِ مفسرين از «يُدنين علَيهِنَّ مِن جَلابيبِهِنَّ» اختلاف نظر وجود داشته، و طبری بدون آنكه برداشت خودش را بگويد از زبان ديگران روايتهائی را نقل كرده كه میگفتهاند منظورِ اين بخش از آيه آن است كه زنها بال جلبابشان در روی سرشان را تا روی پيشانیشان پائين بكشند. توجيهش را نه خودِ طبری بلكه از زبان اينها آورده كه گفتهاند منظور قرآن آن بوده كه زنهای آزاده وقتی بهجائی میروند پوشششان طوری باشد كه تفاوتشان با كنيزها معلوم باشد، و مردمی كه در راهشان قرار میگيرند بدانند كه اينها شوهردارند و نبايد كنيز بپندارندشان و دنبالشان كنند. ولی همين توجيه يك تناقضی را درخود دارد، و آن اينكه ما میدانيم كه در زمانِ پيامبر كه حتی لباس ساده هم به علتِ گران بودنش برای مردم مدينه يك كالای اشرافی بوده، كنيزها رخت درست و حسابی نداشتهاند و اغلبشان ژندهپوش و نيمهبرهنه بودهاند و تمايزشان با زنهای شوهردار كاملا قابل درك بوده است. ديگر آنكه قرآن میگويد كه زنها بايد جلبابشان را اندكی پائين بكشند تا هركه آنها را میبيند بتواند شناسائیشان كند. اكر سراسرِ بدنِ زن در درونِ چادر باشد چهگونه كسیكه اورا از دور میبيند تواند شناخت؟ آيا میشود تصور كرد كه هم به زنان دستور داده شده كه جلبابتان را بايد طوری برسرتان اندازيد كه هركس شما را ازدور میبيند بشناسد، و درعين حال به آنها دستور داده شده كه چادرتان را طوری برخودتان بپيچيد كه چشم كسی به سر و رويتان نيفتد؟ شايد اين بخش از آيه را بشود با اين حكم فقهی مقايسه و تفسير كرد كه میگويد زن وقتی برای خريد و فروش كالا در بازار است بايد رويش باز باشد تا كسیكه با او داد و ستد میكند بشناسدش. ٤- دستور مراعات عفت عمومی در قرآن: دربارهی مراعاتِ عفتِ عمومی، طی دو آيه چنين توصيه شده است: «به مردهای مؤمن بگو تا چشمانشان را فرازير كنند و شرمگاههايشان را نگهبان باشند، اين برايشان پاكيزهتر است. خدا ازآنچه میكنند باخبر است. و بهزنهای مؤمن بگو تا چشمهايشان را فرازير كند و شرمگاههايشان را نگهبان باشند، و زيورهايشان را در معرض ديد قرار ندهند مگر آنچه در معرض ديد است. و خِمارهايشان را بر گريبانهايشان بزنند. و زيورهايشان را در معرض ديد قرار ندهند مگر برای شوهرانشان يا پدرانشان يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران شوهرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان يا پسران خواهرانشان يا زنهايشان يا غلامهايشان يا مردهای وابسته بهخودشان كه نياز جنسی ندارند، يا كودكانی كه هنوز دربارهی عورتِ زنها چيزی نمیدانند. و پاهايشان را به زمين نزنند كه زيورهائی كه مخفی داشتهاند شناخته گردد. همهتان به خدا برگرديد ای مؤمنان! شايد رستگار شويد.» (آيهی ٣٠و٣١ سورهی نور) اگر در اين آيه به عبارت «مگر زيورهائی كه در معرض ديد است (اِلاّ ما ظَهَرَ مِنها)» توجه كنيم، آنگاه درك خواهيم كرد كه منظور از پوشيده بودنِ بدنِ زنان چيست؛ و برخی از مشكلها كه دربارهی پوشش زنها برايمان پيش میآيد را با توجه به همين آيه حل كنيم. «ما ظَهَر مِنها» آيا گوشوار است؟ آيا دستبند است؟ آيا خلخال است؟ آيا گردنبند است؟ كداميك از زيورهای زنها است كه در زمان پيامبر به طور معمولی درمعرض ديد بوده است؟ «زينت» كه در اين آيه آمده (و من «زيور» ترجمه كردم)، در زبان قرآن هم بهمعنای «زيور» آمده است هم بهمعنای «آذين». «زينت الله» زيورِ و تجملاتِ زندگی است كه در قرآن گفته شده خدا برای بندگانش ايجاد كرده است تا آزادانه مورد استفاده قرار دهند (آيهی ٣٢ سورهی اعراف). و گفته شده كه اسب و قاطر و خر علاوه بر اينكه سواریاند «زينت»اند (آيهی ٨ سورهی نحل). و گفته شده كه مال و اولاد «زينت» زندگیاند (آيهی ٤٦ سورهی كهف). و «يَومُ الزّينَه» روز آذينبندی و جشن است كه روز عيد سالانه باشد (آيهی ٥٩ سوره طه). و گفته شده كه ستارهها «زينتِ» آسمانند (آيهی ٦ سورهی صافات). در توصيههای بالا «زينت» همان زيورهای معمولی است كه زنها بر زلف و دست و گردن و سينه و مچِ پاهايشان قرار میدادهاند؛ و میبينيم كه «آنچه در معرض ديد است» از ضرورتِ پنهان داشتن مستثنا شده است (اِلاّ ما ظَهَرَ مِنها). جای هيچ جدالی نيست كه «ما ظَهَرَ مِنها» زيورهای روی چادر نيست؛ زيرا كه هيچ زيوری روی چادرِ زنانه آويخته نمیشود. مسئلهی ديگر در اين آيه دستور زدنِ خِمار برگريبان است (وَليَضرِبنِ بِخُمُرِهِنَّ عَلَی جُيوبِهِن). گريبانِ زن ما میدانيم كه كجا است؛ و حكمتِ پوشيده داشتن اين نقطهی حساس و تحريكانگيز از بدنِ زن را نيز میشناسيم. «خِمار» همان تكه پارچهی مستطيلشكلی است كه در زبان فارسی «واشامه» ناميده میشود. خمارِ زنها معمولا نازك و نسبتا شفاف بوده. در گزارشی در كتابِ «طبقات ابن سعد» از خمارِ يك زنی بهنامِ حفصه دختر عبدالرحمان ابن ابوبكر در خلافت معاويه سخن بهميان آمده كه به ديدنِ عايشه رفت و خِمارش نازك بود بهگونهئی كه گريبانش از زيرِ خمارش هويدا بود. دربارهی خِمار عايشه نيز چندينجا گفته شده كه بنفش مايل به سياه بود؛ ولی از كلفتی و نازكيش سخنی نيامده است. در زمان ظهور اسلام بعضی از مردها نيز خِمار داشتهاند. ِخمار را بر شانه يا برسر میافكندهاند و دوسويش را تا روی سينه میكشيدهاند (و همان است كه اكنون در عربستان غطره و در عراق چفيه گويند). خِمارِ مرد نشانهی برجستگی او بوده، زيرا معلوم میداشته كه او ثروتمند است. بعضی از مردها كه معمولا هميشه خِمار داشتهاند صفت «ذوالخِمار» میگرفتهاند (يعنی دارنده خِمار). عربها در زمان پيامبر اكرم بهعلتِ فقرِ همگانیشان اغلب سربرهنه بودهاند و معمولا گيسو میبافتهاند. رواياتی نيز نشان میدهند كه پيامبر اكرم موی بلند داشته و گاه چهارگيسو میبافته است. در عين حال روايتهائی نيز خبر از آن میدهد كه پيامبر عمامه برسر میپيچيده است. وآنچه كه نبايد ناگفته بماند آنكه توصيههای بالا دربارهی پوششِ تن فقط برای زنهای مسلمان است؛ و زنهای غير مسلمان بهكلی از اين توصيه مستثنايند و میتوانند طبق توصيهی دينِ خودشان در جامعه ظاهر شوند. يعنی «ستر» كه اكنون «حجاب» ناميده میشود مراعاتش برای زنهای غير مسلمان لازم نيست. به همين دليل هم هست كه نشان دادن فيلمهای سينمائی و تلويزونیِ غربی كه سر و دست و سينهی زنها درآن برهنه است از نظرِ همهی فقها آزاد است؛ زيرا كه زنهای غير مسلمان درآنها بازی میكنند و ظاهرشدنشان با اين وضعيتها مجاز است. هيچ فقيهی نمیتواند بگويد كه زنِ غير مسلمان حق ندارد كه در كوچه و بازار و ادارات و انظار عمومی با سر و دست برهنه ظاهر شود؛ و اگر بگويد نظر شخصی داده است و نظرش نظرِ شرع نخواهد شد. ٥- آيهی حجاب: برای كسانیكه شايد ندانند «آيهی حجاب» چيست و چه بوده است، دراينجا داستانِ نزولِ آيهی حجاب را از زبان انس ابن مالك ـ فرمانبرِ خصوصی خانهی پيامبر ـ میخوانيم كه خودش شاهد نزولش بوده است (عين متن را ترجمه میكنم): "پيامبر وقتی با زينب دخت جَحش ازدواج كرد مرا فرستاد تا از مردم برای غذاخوردن به خانهاش دعوت كنم. مردم دستهدسته میآمدند و میخوردند و میرفتند. وقتی مردم آمدند و خوردند و رفتند، گفتم: «يا رسول الله ديگر كسی نمانده است.» گفت: «سفره را برچينيد.» سه نفر همچنان نشسته بودند و با هم گپ میزدند. زينب در گوشهئی از خانه نشسته بود، و بسيار زيبا بود. پيامبر برخاسته سری به اطاق عايشه زد وگفت: «السلامُ عَلَيكُم اَهلَ البَيت!» پاسخ دادند: و «عليكَ السلام يا رسول الله! حال همسرت چطور است؟» باز پيامبر به اطاقهای زنان ديگرش سر كشيد و مردها همينطور نشسته بودند و با هم گپ میزدند. پيامبر بسيار باحيا بود. باز به اطاق عايشه رفت. نمیدانم عايشه بهاو گفت يا كس ديگری بهاو خبر داد كه مهمانها رفتهاند. پس برگشت و [به نزد زينب رفت] و درحالیكه يك پايش اينسو و پای ديگرش آنسوی آستانهی در بود پرده را كشيد. آنوقت بود كه آيهی حجاب نازل شد." (تفسير طبری، ضمن تفسيرِ آيهی ٥٣ سورهی احزاب) آيهئی كه در اينساعت نازل شد چنين مقرر میكرد: «ای كسانیكه ايمان داريد، به خانههای پيامبر وارد مشويد مگر كه برای غذاخوردن بهشما اجازه داده شود، بدون آنكه منتظر [پختنش در] ظرفش باشيد؛ ولی هرگاه دعوت شديد وارد شويد، و وقتی خورديد پراكنده شويد، بدون آنكه سرگرم داستان شويد؛ اينها پيامبر را میآزُرد و از شما شرم میكرد؛ الله ازحق شرم نمیكند. و وقتی كالائی ازآنها (يعنی از زنان پيامبر) خواستار بوديد ازپشت پرده (مِن وَراء حِجاب) درخواست كنيد؛ اين برای دلهای شما و دلهای آنها (يعنی زنان پيامبر) پاكيزهتر است.» اين بود آيهی حجاب، آنگونه كه خدمتكارِ خصوصی پيامبر بازگفته و خودش شاهد نزولش بوده است. ٦- نوع پوششِ مورد نظر شرع اسلام: در احكامِ فقهی، حدِ مراعات «سِتر» برای مردها فقط ميانهی ناف و زانو است، و برای زنها ازسر تا پا است. در هيچ كتاب فقهیئی تعريفی از نوع پوشش به دست داده نشده است. با تعريفی كه برای سِتر مرد آمده است، اگر مردی با يك پارچهی ميانبند به عرضِ ٦٠- ٧٠ سانتيمتر كه ميانش را از زير نافش تا بالای زانويش پوشيده باشد و بدون هيچ پوشش ديگری برای نماز در مسجد حاضر شود، «سِتر شرعی» را مراعات كرده است، و بيش ازاين اجباری نيست. هرچند كه قرآن در يك آيه به مؤمنين دستور داده كه با سر و وضع آراسته به مسجد بروند؛ ولی حضور مرد در مسجد با يك پارچهی ميانبند كه فقط ميان ناف تا زانو را پوشيده باشد نيز جايز است. پس جای جدال نمیمانَد كه حاضر شدنِ مرد در بيرون مسجد نيز با چنين لباسی جايز است. و اگر بخواهيم اين پوشش را امروزی كنيم چيزی بيشتر از يك نيمشلوارِ گشاد نيست كه تا روی زانو میرسد؛ ولی در زمان پيامبر شلوار و نيمشلوار مرسوم نبوده بلكه لنگيته میبستهاند. وقتی چيزی را شرع مجاز دانسته باشد اصولا هيچ فقيهی حق ندارد نظری خلاف آنرا بدهد مگر آنكه بسيار جسور باشد؛ همچنانكه چيزی را كه شرع اجباری نكرده است هيچ فقيهی حق ندارد اجباری كند مگر آنكه بسيار جسور باشد. ممنوع كردنِ يك امر مجاز، يا مجاز كردنِ يك امر ممنوع را «بدعت» ناميدهاند، و حديث پيامبر میگويد: «هر بدعتی گمراهی است، و فرجام هر گمراهیئی دوزخ است (كُلُّ بِدعَه ضَلالَه، و كُلُّ ضَلالَه فی النّار).» ما وقتی متون اوليهی اسلامی را مطالعه میكنيم درمیيابيم كه شرع يك تعريف كلی از پوشش تن بهدست داده، به مراعاتِ عفتِ عمومی توصيهی اكيد كرده، و چهگونگیِ رعايتِ عفتِ عمومی را نيز تبيين كرده، ولی جای هيچ جدالی نيست كه مردم را در انتخاب نوع پوشش خويش آزاد گذاشته است. لذا است كه میبينيم در طی اين ١٣- ١٤ قرنی كه مردم با اسلام زندگی كردهاند در هر منطقه نوعی از پوشش محلی كه ريشههايش به پيش از اسلام میرسيده به زندگی خويش ادامه داده و اندك اندك تطور يافته است، و دربارهی هيچكدام از سليقههای محلی در پوشش تن نيز هيچ فقيهی در هيچ كتابی نظری نداده است. مثلا در كشور مصر ازنظر سنتی هيچگاه چادرِ زنانه وجود نداشته است. يا در كشور موريتانی لباس سنتی زنها گشاد و بدننما است بهطوری كه حتی گوشت كمر و سينه تا بالای شكم را میتوان از پشتِ پيراهن ديد. يا در كشور پاكستان (تنها كشور جهان كه هويتش را از اسلام میگيرد نه از تاريخ و هويتِ قومی)، زنها- جز استثناهائي- سربرهنهاند، و سر و گردنشان بيرون است. و لباس سنتیشان هرچند كه از دوشها و زير گردن تا پشت پاها را میپوشاند ولی نازك و تنگ و چسپان است بهگونهئی كه برجستگیهای بدن دربرابر ديد است. همين زنها سخت هم پابند به اسلامند و هويت خودشان را از اسلام میدانند نه از ريشهی ديگری. در كشور بنگلاديش و در جوامعِ اسلامی هندوستان نيز پوشش زنهای مسلمان چنين است. میدانيم كه در سرزمينِ طبرستانِ خودمان (يعنی گيلان و مازندران) در نيمهی دوم قرن سوم هجری حاكميتِ امامانِ اولاد امام حسن تشكيل شد و امامت و حاكميت در دست امام شيعه بود. و میدانيم كه مردمِ اين منطقه را آن امامها مسلمان كردند. اينرا نيز میدانيم كه لباس محلیِ زنها و مردهای اين منطقه از ايران كه نيمه برهنه بودنِ سرِ زن و دربرابرِ ديد بودنِ گردن زن يك امر معمولی بوده، برای هميشه بهزندگی خويش ادامه داده است. يعنی امامانِ اولاد امام حسن كه متولی شرع بودهاند كاری با نوع پوشش مردم نداشتهاند. و میدانيم كه آنها اسلام را بهتر از هركسی میشناختهاند؛ زيرا كه اسلام را از پدرانشان گرفته بودهاند و پدرانشان نيز اولاد پيامبر بودهاند. اگر بخواهيم بهسنتهای خلفای اوليهی عباسی كه عموزادگان پيامبر و جانشينانِ او و سرپرستان دين بودهاند رجوع كنيم نيز خواهيم ديد كه دربارهی نوع پوشش زنهای خانههای خلفای عباسی روايتهائی برای ما باقی مانده است. يكی از اين روايتها دربارهی بانوقه- دختر خليفه مهدی، سومين خليفهی عباسي- است، كه در تاريخ طبری از زبان يكی از بلندپايگان بصره، در يادآوریِ ديدار خليفه از بصره، چنين آمده است (عين متن را ترجمه میكنم): «مهدی وارد بصره شد …. دخترش بانوقه را ديدم كه در هيئت سربازهای جوان قبای سياهی پوشيده كمربندی بركمر بسته شمشيری برميان آويخته جلو خليفه و پشت سرِ افسر پليس میرفت. من در سينهاش اندكی از پستانهايش را بهچشم ديدم. … پستانهايش را ديدم كه برآمدگیشان قبا را برآمده كرده بودند.» [تاريخ طبری، ضمن رخدادهای سال ١٦٩، آخرِ باب سيره المهدی و اخباره] دختر خليفه اگر در «هيئت سربازهای جوان» بوده پس كلاه برسر داشته، گيسوهايش از پشت سرش بيرون بوده، و گردنش نيز درمعرضِ ديد بوده است. قبای زنانه را اكنون در كشور ما مانتو مینامند (واژهئی بيگانه بهجای واژهی زيبای ايرانی). قبای زنها در زمان عباسیها، بنا برگزارش بالا، بهشكل «مانتو»ی تنگ و كوتاه و چسپان بوده است. كوتاه بودنش را هم در گزارشهای ديگر كه میگويند قبا تا روی زانو بود، ديده میشود. قبا ازآنِ ايرانیها بود و به دربار عباسی راه يافته بود، تنگ بود، و بلنديش تا روی زانو میرسيد. زير قبا شلوار میپوشيدند، و اين نيز ايرانی بود و ربطی به عرب و اسلام نداشت. شلوار زنها معمولا رنگی بود، و شلوارهای اشرافی معمولا از نوع اطلس براق بود يا ديبای رنگارنگ بود. روی قبا و بر ميان نيز كمربند چرمينِ سرخرنگ میبستند، كه اين نيز ايرانی بود. پوشيدنِ كفش را نيز عربهای عراق و ايران از ايرانیها ياد گرفتند؛ و خودشان پيشترها نعلينِ دوبندی بهپا میكردند. در گزارشهای تاريخی موارد روشنی دربارهی لباس رسمی خليفه و درباريان و وزرا و كارمندان عالیرتبه و قاضیها آمده است كه جای سخن ازآنها دراينجا نيست. دربارهی لباس زنها نيز گزارشهای بسياری وجود دارد. و ما میدانيم كه فقه اسلامی در دوقرنِ نخستينِ خلافت عباسی تدوين شده است؛ و سكوت فقه دربرابر نوع پوشش مردانه و زنانه نشانهی تأييد رسمهای موجودِ زمانه در پوشش مردم است. هيچ شكی نيست كه فقهائی كه فقه اسلام را تدوين كردند، بهدليل نزديك بودنشان به زمانِ پيامبر، بسيار بهتر از فقهای امروزی با احكام اسلامی آشنائی داشتهاند. فقهای امروزی هرچه دارند از آنها دارند و هرچه هستند ازآنها هستند، و هرچه مینويسند بازنويسی از روی نوشتههای آنها است با اضافاتی كه خودشان میكنند و اسم نظر شرع برآن مینهند. خلاف نظر فقهای اوليه گفتن اگر بهعنوان نظر شرعِ اسلام باشد بهمثابهی دستكاری در دين است و بدعت است؛ و اگر بهعنوان نظر شخصی فقيه باشد كاری با اسلام ندارد و برای خودِ فقيه اعتبار دارد نه برای ديگران؛ و اگر بهعنوان قانونگذاری توسط دستگاه قانونگذار باشد نيز حساب خاص خودش را دارد و به شرع اسلام مربوط نيست. به ياد داشته باشيم كه امامان باقر و صادق كسانی كه نظر خودشان را (رأی را) نظرِ شرع اسلام بدانند تا سرحدِ لعنت نكوهيدهاند. ٧- سخنِ آخر: كسانیكه در كشورِ ما، بدون توجه به اغماض ١٣- ١٤ قرنهی فقهای بزرگ دربرابر سنتهای جوامع اسلامی در پوششِ مرد و زن، دم از ضرورتِ اجباری كردنِ «پوشش اسلامی» میزنند، اگر روايتهائی كه دربارهی آستين پيامبر آمده است را قبول داشته باشند (كه البته قبول دارند و تأييد میكنند)، جز اين چاره ندارند كه بگويند: «مستحب است كه مردها پيراهنِ آستينكوتاه با آستينهای گشاد بپوشند، تا وقتی دستهايشان را برای دعا بلند میكنند سفيدی زير دستهايشان ظاهر شود.» و چونكه در زمان پيامبر پوشيدن شلوار مرسوم نبوده است، اين مدعیها كه میخواهند «پوشش اسلامی» را مرسوم كنند، چاره ندارند جز اينكه بگويند: «مستحب است كه انسان در زير لباسش شلوار نپوشد»، يا «پوشيدن شلوار كراهت دارد». و با توجه به روايتی كه از امام حسين (ع) در كربلا برای ما مانده است كه میگويد امام حسين فرموده كه تُنبان رخت مذلت است و من نخواهم پوشيد (قالَ لَهُ بَعضُ اَصحابِهِ: لَو لَبِستَ تَحتَهُ تُبّانًا! قال: ذَلِكَ ثَوبُ مَذَلَّه، وَ لا يَنبَغی لی اَن اَلبِسَه)، اينها چاره ندارند جز اينكه بگويند: «پوشيدنِ شُرت در زير لباس كراهت دارد؛ و نپوشيدنِ شُرت از نشانههای پابندی به سنت معصوم است.« و چونكه زنها در زمان پيامبر كفش و جوراب به پا نمیكردهاند و نعلين دوبندی به پا داشتهاند، اينها بايد بگويند: «پوشيدن كفش و جوراب برای زنها كراهت دارد، و مستحب است كه زنها نعلينِ دوبندی بهپا كنند.» يعنی اگر قرار باشد كه سنتِ رايج در زمان پيامبر را برای پوشيدنِ لباس مسلمانی مراعات شود، مسلمانها بايد همانگونه لباس بپوشند كه در زمان پيامبر معمول بوده است. اگر جز اين باشد هر فقيهی هرچه دربارهی نوع پوشش مسلمانی بگويد بدعت آورده است، و سخنش ربطی به اسلام ندارد. و ما میدانيم كه اسلام درعينِ آنكه به رعايت اخلاق و عفت عمومی توصيهها كرده است، مردم را در انتخاب نوع پوشششان آزاد گذاشته است. لذا هيچ لباسی را نمیتوان لباس اسلامی و پوشش اسلامی ناميد. لباس و پوشش اسلامی فقط و فقط همان است كه درزمان پيامبر در مدينه و مكه مرسوم بوده است. امروز هم نه میتوان آن لباس را پوشيد و نه كسی حاضر به ارائه و توصيه كردنش خواهد شد مگر در مراسم حج. جز آن هم هر لباسی كه باشد نه تنها نمیتواند صفت اسلامی به خود بگيرد بلكه ربطی به اسلام ندارد؛ همانگونه كه مثلا كت و شلوار نه اسلامی است و نه ربطی به اسلام دارد، و سينه بند (كُرستِ زنان) نه اسلامی است و نه ربطی به اسلام دارد، و شُرت نه اسلامی است و نه ربطی به اسلام دارد؛ و بگير و برو تا آخر. و بازگَرد و بيا تا برسی به لَبّادهی دكمهدارِ فقيهان كه نه اسلامی است و نه ربطی به اسلام دارد، بلكه رختِ مؤبدان است و از ايرانیها گرفته شده است. آن مجتهدان بزرگواری كه در كشور ما با حضور بانوان در ورزشگاهها برای تماشای ورزشكاران مخالفت میورزند آيا نمیدانند كه زنهای مدينه در زمان پيامبر چنين اجازهئی داشتهاند؟! آيا نخواندهاند كه دستهی نمايشدهندگانِ از اتيوپی (كه در آنزمان حبشی ناميده میشدهاند) در زمان پيامبر برای دادن نمايش وارد مدينه شدند و در ميدان مدينه كه اتفاقا دركنار مسجد و پشتِ خانههای پيامبر بود نمايش دستهجمعی میدادند، و مرد و زن تماشايشان كردند؟ عايشه گفته كن من نيز از دريچهی خانه تماشا كردم و پيامبر دركنارم ايستاده بود و مرا بلند كرد تا بهتر ببينم. اتفاقا آنها كه برای نمايش دادن آمده بودند مسيحی بودند نه مسلمان. انسان در شگفت میشود از مدعيانی كه اينهمه جسارت در تعريفِ عجيب و غريب از احكام دين دارند كه میگويند هركه رخت و رفتارش بهطرزی نيست كه مورد پسندِ ما است بايد آزار ببيند و هراسان گردد و مجبور به اطاعت از فرمانِ ما شود؟! و عملا هم توسط گزمههايشان در كوی و برزن و كوه و دشت راه را بر جوانان میگيرند و جوانی را دركامِ آنها تلخ میكنند. اين مدعیها با بيانات ارعابآميزشان جوانهای سركوفتخورده را به واكنشِ ضديتآميزِ روانی دربرابر اخلاقيات و اعراف سنتی وامیدارند، با بگير و ببندهای تحقيركنندهشان بذر ضديت با اخلاقيات و اعراف را در عمقِ ذهنِ جوانان میكارند، و با تداوم سركوبها چندان رشدش میدهند تا افسارها كاملا گسيخته گردد. اين موضوعی است كه میتوان با يك مطالعهی سادهی ميدانی از رفتارهای واكنشی جوانها در طی ٢٥ سال گذشته پيگيری كرد، و علت بسياری از ناهنجاریهای رفتاری جامعهی جوان كشورمان را در سركوب نيازهای روحی آنها و در بگير و ببندهای خشونتآميزی يافت كه هيچ مَناطِ قانونی و اخلاقی و عرفی و شرعی ندارد، و چيزی جز هنجارگريزی و هنجارستيزی بهبار نياورده است. آيا اينها كه ادعای سرپرستیِ دين دارند نمیدانند كه شرع اسلام، بهجز توصيههای شيرين و دلپسند و خردپذيری كه دربالا خوانديم، هيچ جهتگيریِ خاصی دربرابر پوشش مردم ندارد، و هيچ اقدامی برای تحميل نوع پوشش به مردم را پيشبينی نكرده است؟ اينها به مردم میگويند كه ما پيغامِ خدا میگوئيم؛ «ولی تأويلشان در حيرت انداخت، خدا و جبرئيل و مصطفا را». «فَوَيلٌ لِلَّذِينَ يَكتُبُونَ الكِتَابَ بِاَيدِيهِم ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِن عِندِ اللهِ، لِيَشتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلاً. فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيدِيهِم، وَ وَيلٌ لَهُم مِمّا يَكسِبُونَ.» (آيهی ٧٩ سورهی بقره) ترجمه: «وای بركسانی كه كتاب را با دستهايشان مینويسند سپس میگويند: اين از پيش خدا است، تا آنرا به بهای اندكی بفروشند. وای برآنها ازآنچه دستهايشان نوشت، و وای برآنها ازآنچه حاصل میكنند.» دينِ زيبای رحمتبار را چه زشتچهره و زحمتبار كردهاند اين مدعیها با بزكهای ناشيانه و گفتار و كردارشان!! كه داستانِ اينها داستانِ اذانگوی مثنویِ مولوی است، كه: «يك مؤذن داشت بس آوازِ بد» تا آخر داستان. جز قلبِ تيره هيچ نشد حاصل و هنوز / باطل در اين خيال كه اكسير میكنند ناموس عشق و رونقِ عشاق میبرند / عيب جوان و سرزنش پير میكنند گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد / مشكل حكايتی است كه تقرير میكنند [و] چون نيك بنگری همه تزوير میكنند. ---------------------------- (قلب تيره: سكهی زنگزدهی تقلبی. اكسير: كيمياگری) |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 22:54 توسط محیا |
|
|
سلام چطوری؟
نوستالژی ميدونين يعنی چی؟ يعنی اينکه هر هفته، هر ماه، هر سال؛ فکر کنی که هفته ی پيش، ماه پيش، سال پيش بهتر بود! و اين هی ادامه داشته باشه، يعنی مثلاً اينجوری نيس که ساله 83 بهترين سال باشه و سال 84 بدترين (آخه سال 84 ميگی پارسال بهتر بود!)، ساله 85 هم ميگی سال 84 بهتر بود! و ... يعنی چی؟ يعنی اينکه زندگيت رو به زوال داره، همه چيز هی داره بدتر و بدتر ميشه، هرچی ميری عقبتر (از لحاظ زمانی) خاطرات بهتری پيدا ميکنی و خاطرات خوبت زياد ميشه، و هرچی ميآی نزديکتر (از لحاظ زمانی) خاطرته خوبت يا کم-خوب اند (يعنی مقدار خوب بودنشون کمه) يا اينکه تعدادشون کمتره! (خاطره هاي بد رو سعی ميکنم فراموش کنم! و اصلاً بهشون فکر نميکنم تا ببينم زيادند يا کمند، امّا همين نبودن خاطره ی خوب، خودش يه خاطره ی بد محسوب ميشه!) حتّا توي يه مقطع هم ثابت نيست! همينطوری هی بدتر و بدتر داره ميشه، مشتقش منفيه و اکيداً نزولی! يه بازه ی کوتاه هم پيدا نميشه که مشتقش صفر باشه! حتّا مثل x3- هم نيست که يه نقطه ی مشتق صفر داشته باشه! همينطوری نزول و بازم نزول! البته هنوز يه مقداری حالم خوبه، مشتقش با اينکه منفيه، امّا قدر مطلق مشتقش مقدارش کمه! يعنی امروز و ديروزم فرق زيادی ندارند، امّا اين هفته و هفته ی قبل فرق بيشتری دارند، و همينطور که بازه های زمانی بيشتر ميشه فرقشون از لحاظ شاد بودن من هم بيشتر و بيشتر ميشه! مثلاً امسال با پارسال و پارسال با پيار سال (البته حافظم زياد ياری نميکنه!!!) خيلی فرق دارند! اینم بگم که تازه به اين نتيجه نرسيدم، 3-4 ماهی هست! کلّی هم دنباله علّتش گشتم، امّا پيدا نکردم، دنباله راه حلّش هم زياد گشتم، امّا باز هم يافت نشد، فقط يه چيزی به ذهنم رسيد، اينکه من عوض شدم، اينکه من دارم هی بدتر و بدتر ميشم! و من هی اوضاع رو بدتر و بدتر ميبينم! ( که البته همه جا صادق نيستا! خيلی جاها واقعاً شرايط بده، هرچقدر هم که به شرايط خوب نگاه کنی باز هم بدتر از چند وقت پيشه! ) مثلاً اخيراً يک سری کارها ياد گرفتم که قبلاً بلد نبودم! (در اثر اينکه شرايط بده اينارو ياد گرفتما!) يه کارهايی که حتّا فکر نميکردم من اين کار ها رو بکنم! مثلاً به راحتی دروغ ميگم، به آسونی يه طوری رفتار ميکنم که اونطوری نيستم! خودمو کنترل ميکنم که هر کاری دوست دارم نکنم! تلفن ها رو جواب نميدم! سلام نميدم! نماز نميخونم! کلاس دودر ميکنم! از بازيگر تلويزیون خوشم مياد!!!!!!! (اين يکی ديگه خيلی مسخرس! خودم قبلاً اينقدر به اين جور آدما ميخنديدم! اصلاً اين کار براي دختراي 12-13 سالست! البته من وقتی اون سن بودم اينجوری نبودم! بزرگتر از اين حرفا بودم! احساس ميکنم سنّم هی داره کم ميشه، درکم، شعورم، فهمم، هوشم، حواسم، ... همه چيم داره کم ميشه!!! نميدونم شايد هم دارم پير ميشم! تابستون 18 سالم تموم ميشه! يعنی دارم پير ميشم؟؟!؟!! سنّم زياد شده، دوس دارم برگردم به همون گذشته هايی که خوشحال تر از الان بودم، و شايد جوونتر!!!) هییييی... الان فهميدم، پيري زودرس گرفتم! شايد هم افسردگی! حالم سره جاش نيس، من ميرم "بيا و تو اين سال نو، يه جورايی آدم بشو، الّافی بسه، عمرت تلفه، ببين هرکی مي بيندت ميگه بي هدفه!..." اينو با خودم بودم، ناراحت نشين! byebye |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 17:21 توسط محیا |
|
|
سلام
خوبين؟ امروز 24 مه ! همونطور که قول داده بودم، اومدم! خيلی حرف دارم واسه گفتن. اولاً که 2-3 روز پيش به وبلاگ قبليم سر زدم، يه پست داشتم که 24 اسفند بود و 4شنبه سوری! اينجا ميذارم بخونيد! بعد به کلّی تفاوت از پارسال تا امسال پی بردم! شرايط و موقعيت پارسالمو که با امسال مقايسه کردم کلّی واسم جالب بود! خيلی عوض شدن! هم شرايطم و هم موقعيتم! اين پايين بخونيدش. (راستی تا حالا به اين نکته دقت کرده بودين که، هرسال يک روز از ايامه هفته ميره جلو؟ يعنی پارسال 24 اسفند سه شنبه بوده و امسال 4شنبه اس و سال بعدی 5 شنبه ست! من خيلی وقته که به اين موضوع پی برده بودم! ولی امروز که داشتم فکر ميکردم که اينو تو وبلاگ بنويسم، يه چيز جالب فهميدم! ميشه به راحتی حساب کرد که يه تاريخی، x سال پيش، چند شنبه بوده! جالبه، نه؟)
سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۳
۴شنبه سوری من... سلام
امشب 4شنبه سوريه! من امروز هم مدرسه بودم! امشب هم مدرسمون شب نجوم داريم، رصد از ساعت 12 شروع ميشه! امّا برنامه از از 7ه! احتمالاً تا 5 صبح هم طول ميکشه! توجه داشته باشيد که ما فردا ساعت 8 صبح کلاس شيمی داريم! همش تقصير اين آقای حاتميه ديگه! دبيره شيميمون رو ميگم، يه خط در ميون مياد سر کلاس! "امروز حوصله حرف زدن ندارم، سؤالم نياوردم بدم حل کنيد، بريد خونه!" يا اينکه زنگ ميزنه ميگه نميام! و چون بعد از عيد قرار نيست بيايم مدرسه، بايد فردا بريم! حالا من ميخوام از روز آخر -که امروز نشد => فرداست- فيلمبرداری هم بکنم، و چون که بايد از ساعت 5 تا 8 صبح مدرسه بمونم، بايد دوربينو امشب ببرم! ساعت 12 شب! و چون اونا يه فيلمبردار کم دارن، بايد برم فيلم هم بخرم براشون فيلمبرداری هم بکنم! اصلاً نميدونم فيلم دوربين mini-DV کجا ميفروشن؟! قبل از همه اينا، امشب 4شنبه سوريه مثلاً! و من به خواهرم گفتم يه جا بريم، گفت خجالت بکش! و منظورش اين بود که مثلاً پيش دانشگاهی يی! اينم از 4شنبه سوری ما! يا به قول راديو و tv آخرين 3 شنبه/4شنبه ی سال! [من بالاخره نفهميدم اگه 3 شنبه است پس چرا بهش ميگن 4شنبه سوری؟!؟!] حالا اينا که برنامه آيندس که بد خواهد بود! امروز و بگم... امروز من رفتم کپی رو به رو مدرسمون، 2500 تومان کپی گرفتم!!! از چی؟ از جزوه بچه ها! مريم هم که تجربيه دوتا دفتر داده بود که کپی بگيره!!!! يارو جوهره دستگاهش تموم شد!!! خيلی ضايع بود.... به مهسا ميگفت شماها مثلاً مدرسه ی تيزهوشان ميريد!!! اينهمه جزوه رو نداريد ميخوايد کپی بگيريد؟؟ راحتيد ديگه نميريد سره کلاس ميآيد کپی ميگيريد! .... ميخواستم بهش بگم واسه تو که بد نشد ممّد آقا تازه هنوز يه دفتر عربی مونده که کپی نگرفتم! امشب بايد علاوه بر اينهمه کار که دارم بيرونم برم! چون نه کاغذ چکنويس دارم نه مارکر و تازه اينو هم بايد کپی بگيرم! اونوقت نشستم وبلاگ مينويسم..... انگار برم خيلی بهتره! برم يه فکری واسه بدبختی خودم بکنم ببينم بايد چه گلی به سرم بگيرم.... فعلاً byebye نوشته شده توسط محيا ساعت 1۷:56
دو تا چيز درباريه متن بالا بگم، اول اينکه، پارسال نرفتم تو مدرسه شب نجوم! ولی فرداش رفتم مدرسه! دوم اينکه من هنوز با اين قضيه ی 4شنبه سوری مشکل دارم! چرا سه شنبه جشن (؟؟!؟) ميگيرن بعد بهش ميگن 4 شنبه سوری؟!؟! (همه ميگن چون شب 4 شنبه اس!!! خب باشه، اينکه نشد دليل!) با يه چيز ديگه هم مشکل دارم، چرا اخيراً تو صدا و سيما به جای "4شنبه سوری" ميگن آخرين سه شنبه (يا 4شنبه) ی سال؟ يه چيز ديگه هم درباره ی پارسال بگم؟ ميگم ديگه (خودمونیم! چه [ ] طولاني یی بود! ) موضوع چی بود؟ آهان، 4شنبه سوري پارسال که حالم گرفته بود، بعد از نوشتن اين مطلب تو وبلاگم (اون قديميه!) اميرمعين اومد خونمون، و سر کوچه با پيام و احسان و اميرمعين يه مقداری ترقه بازی کرديم! بعدش هم با اعظم و اميرمعين رفتيم بيرون (با ماشين اعظم!) و کلّی خوش گذشت و تلافي ضدّحال اوّل شب در اومد! يه چيزی که خيلی باحال بود اين بود: " چندتا دختر و پسر، يه آتيش روشن کرده بودن، ما با ماشين 3-4 متري اونا وايساده بوديم، اونا يکی-دو تا ترقه سيگاري معمولی انداختن جلو ماشين ما، امير يه دونه از اين سيگاری ها که 2-3 برابر کلفت تره، روشن کرد اندخت تو آتيش اونا! اونا هم اولش خنديدن، گفتن وای وای، ما ترسيديم! چقدر وحشتناک بود! بعد که ترقه هه ترکيد، اونا يهو همشون نزديک به يک متر پريدن بالا! و ما کلّی بهشون خنديديم! خدايیش خيلی باحال ضايع شدن! "
همين ديگه، چيز بيشتری از 4شنبه سوري پارسال يادم نمياد، جز اينکه اگه اميرمعين نبود، عمراً اعظم منو نمي برد بيرون! اونم با ماشين! اونم تا 7سنگان! آقای اميرمعين، پسر پسرعموي گرامي من و پسر دختر دايي گرامي من و پسر پسر خاله ی گرامي من (اينقدر که فاميلی، تقريباً حکم برادر داری ديگه راستی من حافظه ام که خراب بود، جديداً خيلی خرابتر شده، خودم احساسه "دری" ( dori اون ماهی آبيه توي کارتون نمو، nemo که حافظه اش 7 ثانيه بود!) بودن ميکنم! خيلی بدجور فراموشکار شدم! اگه يه وقت يه چيزيو بهتون 2-3 بار گفتم، يا يه چيزي که بايد ميگفتم رو نگفتم، و از اين قبيل موارد اگه پيش اومد، بدونين که من دارم به يک "دری" تبديل ميشم! (آاااا، چقدر زياد نوشتم! حالا بازم هست!) ديگه اينکه، من امروز صبح از خواب بيدار شدم، تصميم گرفتم برم دانشگاه ببينم چه خبره! از شدّت خوابالودگی جای اينکه برم آشپزخونه، رفتم تو مبل! و به طرز بدی از صبح تا حالا پام درد ميکنه! (من يه بار تو دانشگاه گفتم گلوم درد "مياد" همه کلّی مسخره ام کردن و بهم خنديدن امروز رفتم دانشگاه، فقط 4-5 نفر بوديم، ولی کلّی خنديديم! يه بار يه نفر به شوخی يه نصيحتی کرد، گفت "تا ميتونی بقيه رو سر کار بذار!" امروز از اين نصيحتش پيروی کردم، با پريسا و فربد و مهدی، (همکلاساي دانشگاه، که امروز اومده بودن!) 3-4 نفر ديگه از بچه هاي کلاس رو گذشتيم سر کار، و خودمون کلّی خنديديم! البته من يهو وجدانم بيدار شد (و ياد اين جمله افتادم که: بهم نخنديم؛ باهم بخنديم)، گفتم به اونا خبر بديم که سر کار بودن! و همين کار رو هم کرديم، و بيشتر باعث خنده شد، چون اونا باور نميکردن!!!! اين پست (که با عرضه پوزش طولانی شد!) قرار بود درباره ی 4شنبه سوری باشه خيره سرم! درباره ی همه چی گفتم به جز 4شنبه سوري امسال! (يعنی ديشب!) به نظرتون بگم؟ ok فقط واسه اينکه به اسمش يه ربطی داشته باشه و سيم رابط نياز نداشته باشه، ميگم! البته چون خيلی خسته ام، مختصر و مفيد (چه فايده ای داره؟ شما فهميديد به منم بگيد!) ميگم! اوّلش هيچکس نميخواست بره بيرون، و دوباره من کلّی اعصابم از دست همه داغون شد.
بالاخره با ابوت و احسان و شادی و نيکتا و رؤيا رفتيم بيرون. اول رفتيم زمين شقايق. (محض اطّلاع بگم که ميدون جانبازان و خيام و باغهای 7سنگان هم شلوغ پلوغ بوده، که ما نرفتيم) رؤيا بعد نيم ساعت برگشت خونه. احسان پلاستيک يکی از کپسول هايی که ترکيد خورد به پيشونيش، و اينقدر بد اخلاق بازی در آورد که ما رو بيچاره کرد (هنوز هم گير ميده!) من هم کلّی بد اخلاق بازی در آوردم و داد بيداد زدم و دعوا کردم! دانيال اومد دنبال نيکتا، باهم رفتن باغ يکی از آشناهاشون. ما رفتيم رزجرد، يه کم ترقه بازی کرديم، شام کباب کوبيده خورديم، هوا هم نسبتاً سرد بود. (اولش من يکم تخس بازی درآوردم و گفتم شام نمی خورم! ولی بعدش آدم شدم!) رفتيم 7سنگان، از رو آتيش پريديم! حدوداي ساعت 1 برگشتيم خونه! (در تمام مدتی که تو ماشین بودیم ذغال اخته و تخمه می خوردیم!) من داشتم از خواب ميمردم، در نتيجه خوابيدم! قصّه ی ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد! بالا رفتيم ماست نبود، پايين اومديم دوغ نبود، قصّه ی ما دروغ نبود! بالا رفتيم دوغ بود، پايين اومديم ماست بود، قصّه ی ما راست بود! خوب... ديگه وقته خوابه... byebye |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 17:23 توسط محیا |
|
|
سلام
خوبين؟ اينجا 2 نفر اومدن واقعاً نظر دادن! (مرتضی و روزبه!) کلّی خوشحال شدم که بالاخره دونفر اينجا "نظر" دادن! حالا بگذريم، (خيلی دوس دارين نگذريم، نظرشون واسه پست قبلی رو بخونين! بعد هم هرچقدر خواستين بهشون فحش بدين يا ازشون ممنون باشين!) ميخواستم يه چيزی بنويسم امّا ديدم بهتره که پس فردا بنويسم! مناسبتش بهتر جور ميشه! (ایییی، ندا ايشلّا بگم خدا چيکارت کنه، هنوز دستم درد مياد!!) الان دوتا مشکله بزرگ(!!!!) دارم! 1. 5شنبه چی بپوشم؟؟ 2. با مامانم برم مسافرت يا نه؟؟ اينو گفتم بخندين! (گريه کردين بجاش، آره؟ اشکال نداره عادّيه! من هروقت هم که حرف گريه دار ميزنم همه ميخندن!) زياد حال و حوصله ندارم! (کی دارم؟!) ميرم، پس فردا ميام، شايد هم 24 م بيام! felan byebye |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 19:30 توسط محیا |
|
|
سلام!
من کلّی ذوق مرگ شدم امروز!!! [نميدونم از دعا های شما بود؟! يا اينکه خدا بيخودی کلّی بهم حال داد!] مشکلم تو دانشگاه به طرز جالبی (عجيبی) ساعت 1۳ حل شد! و من داشتم از ذوقزدگی ميمردم، چون تا ساعته 12:20 احتمال اينکه مشکل من حل بشه برای خودم کمتر از 3% بود! (از وقتی فهميدم ممکنه حل بشه (احتمال بالاي 50%) تا وقتی که کامل حل شد، حدوده 40 دقيقه طول کشيد!) بعد از دانشگاه اومدم خونه با هانی صحبت کردم، فکر نميکردم از کرج اومده باشه، دلم براش تنگ شده بود! بعدش online شدم، ديدم در کمتر از 24 ساعت، 8 تا نظر دارم! [اينجا بايد گفت: من و اين همه خوشبختی محاله، محاله ... ] (آقای سکوت، لطفاً منو اون گربه هه فرض نکنيد!) راستی همونقدر نظرات شما ها غيرمنتظره بود که الان update کردن من غيرمنتظره است!!! ديگه، امروز به عنوان روز اول ترم دانشگاه شلوغ پلوغ بود تقريباً، مدام هم بارون (تگرگ) ميگرفت و توي دانشکده ها به علّت وجود سقف، شلوغتر ميشد! من بعضی ها رو مثل ندا (و پويان و دو سه تاي ديگه) هزار بار ميديدم! يعنی يهو جلوم ظاهر ميشدن! [شايد هم من جلوي اونا ظاهر ميشدم!] و بعضی هارو که باهشون کار داشتم (مثل نفيسه!) اصلاً پيدا نميکردم! جالبش اينه که وقتی يهو يه سؤالی پيش اومد که ندا ميتونست جواب بده، ندا هم گم شد!!! يکم نظر جواب بدم: محب جان، من واسه ديشب معذرت ميخوام، اگه مشکلی پيش اومد شرمنده، بعدش بگو من چی بنويسم که خوندنت بگيره؟! (آدم موضوع واسه نوشتن نداشته باشه امّا دوستاش هی بهش بگن update کن، همين ميشه ديگه!!!!) راستی همين الان هم وبلاگت رو درست حسابی خوندم! آقای سکوت، (من که ميدونم اسمت چيه، ولی نميگم!!! محيا جون، شما سال چندمی؟!؟! فکر نميکردم معادلات پاس کرده باشی! باحال مينويسی، زود باش update کن! راستی مرسی از آي دی! الهام خانوم، جک ميگم، خوبش رو هم ميگم! مثلاً منو ببينی ميخوای چيکار کنی؟!؟! ديگه به تيکّه هات عادت کردم، جای تيکّه اندختن اينجارو update کن! بنفشه جان، ممنون از يادآوري رولد دال، اين کليساي جامع رو داری؟ من که ندارم، فعلاً هم حسّ کتاب خريدنم نيس! اگه داری با کلاهم بزار رو دس بيام ببرم امير خوان، شما که 100% وقتتو عمو پورنگ و خاله شادونه نگاه ميکنی، چرا پس به جشنواره ی خوارزمی راه پيدا نميکنی؟!؟! آقای محسن، ممنون از نظراتت! يعنی از تعريف هايی که از من کردی، کلّی حال کردم!!! ديگه نظر جواب دادن بسّه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 بهمن1384ساعت 22:4 توسط محیا |
|
|
سلام
خوبين؟ حوصله دارم! (اين جمله، درخواستی بود!!!) به يک جک جديد توجه کنيد: torke mire restoran, garson ro seda mikone mige ghaza chi darid...garson mige ghazaye emrooze ma kastidjilinkfinosta ba limoo hast. torke mige: kastidjilinkfinosta
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 بهمن1384ساعت 0:6 توسط محیا |
|
|
سلام
حال هيچيو ندارم هواپيما، سقوط، شهرک توحيد، نقص فنّی پيش از پرواز، ظرفيت بيشتر از 94، خانواده هاي ارتش، 12 کودک سوخته، عکاس فارس که در به در دنبال عکساش بودم، ... هواي آلوده ی تهران، 16 آذر تعطيل تو تهران، روز دانشجوي بی سروصداي اينجا، تنبلی، بيحوصلگی، اعصاب خوردی، سرما خوردگی، عفونت سينوزيت، درسايی که نخوندم، تحقيق معارف، تمريناي زبان، پاکنويس رياضی، استاد مزخرف فيزيک، همکلاساي دانشگاه، کسايی که تو دوستيهاشون شک داری، افراد ناشناسی که ميشناسنت، موبايل، sms، چت، email، عکس، foto.ir... حوصله ندارم! نوذری، فرزاد حسنی، نسيم، حسنی، شريعتی، کوير، تور کويری که نرفتم پيارسال همين موقع ها، بم بوم شد! و امسال پرواز آخر خبرنگارا ... هاله ی نور، سگ حرم امام رضا، انتخاب، ايسنا، ايلنا، فارسنیوس، صبحانه، روزآنلاين، نبوی، ... قاطی شده همه چی باهم! ببخشيد اين دفعه اينجوری شد بای بای
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 12:34 توسط محیا |
|
اینجا نیاق هستش این هم منم! نظری ندارین؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 22:46 توسط محیا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آذر1384ساعت 22:4 توسط محیا |
|
|
سلام
بابا هی نگيد که update کنم! من برعکس عمل ميکنم، يه منفی ضرب شده دارم!!! امروز امتحان فيزيک داشتيم، خيلی آسون بود، همه 2 هفتس دارن خودشون رو ميکشن! من فقط ديشب خوندم! امّا باز مثل همیشه دوتا غلط آشغال مزخرف بيخود الکي گيجگولانه دارم! بگم يکم به گيجي من بخندين! (به قول يه دوستی من از اون نابغه های گيج ام!) اوّلن که به جای اينکه ثانيه ي سوم رو حساب کنم، 3 ثانيه ي اوّل رو حساب کردم دوميشو که نگو، به جای معادله ی ربع دايره، معادله ی نيم دايره حساب کردم! حوصله ندارم بنويسم! ناله ام! اعصابم از جای ديگه هم خورده! ديوار از من کوتاه تر گير نياوردن اينا؟!؟! اعصابم از خيلی جاها خورده! نميگم از کجاها! حوصله ندارم هوا ابريه، کسلم! 'امشب با بچه ها ميرم کافی شاپ که ديگه وجدان درد نگيرم! ديشب هم رفتم حموم! ديشب فيزيک هم خوندم!' هميه اينا يعنی به لطف خدا و دعا های شما و کمک هانيه، دارم کم کم از حالت تنبلی خارج ميشم!بازم دعا کنيد که اين کم کم ، بشه خيلی! مرسی از همتون byebye پيغام: راستی الهام(يا هرکسه ديگه که اينو ميخونه و منو ميشناسه!) وبلاگ "وقتی افتاده بودم و داشتم ميمردم" رو بخون، ببين تو هم بلدی از اينا بنويسی؟! اگه خواستی تذکره هم بنويسی اشکال نداره!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 13:29 توسط محیا |
|
|
سلام
خوبين؟ وجدانم درد مياد، بدجوری! آخه خيلی کارا بايد ميکردم و نکردم!!! واسه بعضيهاش هيچ وقتی نيست! (مثلاً ديروز بچه ها رفتن کافی شاپ، من نرفتم!) واسه بعضيهاش فقط تا شب وقت هست! (مثل حموم رفتن!!!!!) واسه بعضيهاش هم وقت هست، امّا وقتم کمتر شده!!! (مثله رياضی و فيزيک خوندن!!! که 2 هفتس ميخوام بخونم، تنبليم مياد!) واسه اينکه هزارتا کار انجام نداده دارم که بايد انجامشون بدم، وجدانم بدجوری درد مياد!!! وقتی هم که فکر ميکنم بايد اينهمه کار انجام بدم، فکرش ديوونم ميکنه و اعصابم خورد ميشه! اين کارهايی که گفتم نمونه های کوچيکه کاراييه که بايد انجام بدم!!! خيلی زيادن! من کم عيب و ايراد داشتم، تنبلی هم اضافه شده اخيراً!!! (يه نمونه ميگم ؛ 4شنبه شب برف مي اومد! من عاشق برفم، امّا از روي تنبلی فقط از پشت شيشه ی پنجره نگاه کردم! و تا حياط نرفتم که اولين برف پایيزی رو حس کنم!!!! و بعدش کلّی افسوس خوردم!) ميبينين چقدر آدم مزخرفی دارم ميشم؟! البته چون من با خيليا فرق دارم (و در آقليت ام!!!) تنبليم هم يه مقدار فرق داره! مثلاً اگه يه نيروي خارجی اونقدر زياد باشه که منو مجبور کنه برم جزوه ی رياضيم رو از تو کيفم در بيارم و بازش کنم و کلمه ی اوّل رو بخونم، تا N ساعت هم ميشينم ميخونمش! امّا مشکل سر اين نيروي خارجيه! آخه نيروي خودم در اين مورد اينقدر کمه که نميتونه با Fs (نيروي اصطکاک ايستايی) مقابله کنه، و Fs هميشه برابر نيرويی ميشه که من وارد ميکنم! آخه μs (ضريب اصطکاک سکون) خيلی زياده، واسه همين نيرويی که من وارد ميکنم (بهش بگيم P) به پاي Fsmax [نيرويه اصطکاک در آستانه ی حرکت یا بیشترین نیروی اصطکاک، که از رابطه ی μs.N = Fsmax به دست مياد ( N نيروی عمودی سطحه)، و اگه نيرويی وارد بشه که از مقدار Fsmax کمتر باشه، نيروي اصطکاک برابر P ميشه، (چون نميشه نيروي اصطکاک بيشتر باشه) ] نميرسه، و بايد يه نيروي کمکی هم وارد بشه که نیرو از مقدار Fsmax بيشتر بشه و حرکت شروع بشه! امّا وقتی حرکت شروع ميشه، (يعنی وقتی که من جزوه ی رياضی رو باز کردم و شروع به خوندن اولين کلمه ميکنم) قضيه فرق ميکنه، اينجا نيروي اصطکاک از رابطه ی μk.N به دست مياد، μk که بهش ميگن ضريب اصطکاک حرکتی، هميشه از μs (و از 1) کمتره، امّا اين مقداره μk واسه من خيلی کمه، اينقدر کمه که ميشه گفت حدّش به صفر ميل ميکنه! (يعنی داره به صفر نزديک و نزديکتر ميشه) امّا همونطور که گفتم μs من خيلی زياده يعنی ميشه گفت حدش به 1 ميل ميکنه!!! (چون μk < μs < 1 > صفر يعنی هيچکدوم هيچوقت دقيقاً 0 يا دقيقاً 1 نميشن!) نميدونم فهميدين چی گفتم يا نه؟! سعی کردم بفهمونم، اگه نفهميدين هم مهم نيس، مشکل از فرستندس، به گيرنده هاتون دست نزنيد!!! ميدونين چرا اينجوری گفتم، آخه من عقيده دارم که اگه آدم درسی رو که ميخونه فقط حفظ کنه، يا فقط بلد باشه روي کاغذ اونو پيده کنه، به هيچ دردی نميخوره! به نظره من آدم وقتی يه درسيو ياد ميگيره بايد همه جا به کار ببره، بايد هرچی رو که ميتونه با اون مدل، شبيه سازی کنه (يعنی مدل سازی کنه) تا بفهمه، و اگه فهميد ديگه هيچوقت يادش نميره! من خيلی موقع ها سعی ميکنم اين کارو بکنم، مثلاً وقتی يه ترانه گوش ميکنم توي شعرش دنباله قافيه و تشبيه و تضاد و تلميح و... ميگردم، يا وقتی، براي مثال، يه نفرو تاب ميدم، دنبال حساب کردن دوره و بسامدش هستم! يا وقتی آبليمو ميريزم تو چيزی و ميخورمش، به اين فکر ميکنم که الان دارم +H ميخورم! و خيلی مثال های ديگه هست که نميزنم! امّا معمولاً سعی ميکنم رو نکنم، چون همه بهم ميخندن ميدونين، به نظره من دانش آموزا ياد نگرفتن فکر کنن! و هی اين ياد نگرفتنشون سال به سال افزايش پيدا ميکنه! ياد گرفتن يه چيزو حاضر و آمده بهشون بدی، همون رو حفظ کنن و تحويلت بدن، و بعد از تحويل دادن هم همش رو از ذهنشون پاک کنن! (ميتونين آزمايش کنين! الان کدومتون درس های سالهاي قبلتون رو يادتونه؟ مخصوصاً درسایی مثله بينش يا ادبيات رو؟!؟!) خوب البته تو مدرسه ی ما (فرزانگان، البته منظورم اکثر مدارس وابسته به سمپاد (سازمان ملّي پرورش استعداد های درخشان) هستش!) يه مقدار نسبت به بقييه مدرسه ها بهتر بود، از کلاس 30 و چند نفری، حداقل 3 نفر دنبال المپياد و اينجور حرفا بودن! نه دنباله حفظ کردن و نمره گرفتن! امّا خوب؛ متأسفانه؛ اين هم رو به کاهش داره!!! اگه بخوايم اينجوری پيش بريم، همين مشکلاتی که هس، بيشتر ميشه و کمتر نميشه! واسه همين هيچکس از درس خوشش نمياد، هيچکی دنبال علم نيس، و هزارويک مشکل ديگه که بقيه ميگن، من ديگه نميگم!!!! همين کنکور هم اين مدل درس خوندن (حفظ کردن و فرمول بندی کردن) رو تشديد ميکنه! اگه من از اوّل ابتدايی سعی ميکردم اين مدلی که همه درس ميخونن، درس بخونم؛ رتبه ی کنکورم اينجوری نميشد که مجبور شم قزوين درس بخونم! امّا يه چيزی بگم، اگه ادبيات رو اين مدلی (مثل همه) ميخوندم؛ نميتونستم 94% بزنم! [البته بخش زياديش رو هم مديون آقای قاسمی هستم، دبير ادبيات پيش دانشگاهيمون! که اخيراً هم از بانک کشاورزی مزدا برنده شده، مبارکش باشه!!! واقعاً خوشحال شدم!] آخه ادبيات کنکور 84، زياد به کتابهاي ادبيات دبيرستان ربطی نداشت، و بيشتر به اين مربوط بود که تو درک ادبی داری، يا نه؟! خلاصه، اگه کنکوری هستين، من روش درس خوندن خودم رو زياد توصيه نميکنم، ولی اگه کنکوری نيستين، سعی کنيد درسی که ميخونيد رو بفهميد و اونو هرجا که ميتونيد به کار بگيريد، اينجوری نه تنها دارين جلوي ضرر جامعه رو ميگيرين؛ شب امتحان استرس کمتری هم داريد خيلی زياد نوشتم، ببخشيد، و ممنون که خوندين، خيلی وقت بود که اين حرفا تو دلم مونده بود؛ الان مجالی شد واسه بيرون ريختنشون! دعا کنيد يا تنبلی دست از سر من برداره يا من دست از سره تنبلی! [ حالا بقيه ی عيبهام پيشکش بای بای |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آبان1384ساعت 13:53 توسط محیا |
|
|
سلام
خوبيد همگی؟ من که گردگيری کردم، زود زود ميام اينجا که باز دوباره پر گرد و خاک نشه! الهام جون که الهی قربونش برم يه چيزه ديگه اينکه مشکل فارسيم حل شد! راستی من نميشينم 2 ساعت همه ي اين متنها رو فارسی type کنم؛ از برناميه En2Fa استفاده ميکنم، يعنی پينگليش type ميکنم، با اين برنامه هه فارسی ميشه! (ميتونيد فايل setup.exe رو از اینجا دانلود کنيد، حجمش هم کمه، زياد نيس!) راستی ميتونستم مطلب قبلی رو هم درست کنم ولی بنا به دلايلی (از جمله تنبلی!!!) اينکارو نکردم! چون خيلی وقته کلاس تنيس نميرم يه لينک تنيسی هم اینجا ميذارم اگه بيکار بوديد، بازی کنيد اينارو گذاشتم که شما که اينو ميخونی حداقل يه سودی ببری! آخه اين وبلاگ من که خوندن نداره، شما زحمت ميکشی ميخونی، لطف ميکنی نظر ميدی، يه دوتا لينک هم باشه نشانه ی تشکر من، شايد يه استفادهای بردی! چشم چپم از صبح بدجور درد مياد! (باز هم ناله!!!) به همين دليل (همون معني جديد بهونه هستش!) من نرفتم پايين نقشه بکشم و نشستم پشت PC! خوب ديگه، رفع زحمت ميکنم، هميشه راضی (نه از چسب رازی! از زندگی!) و پيروز باشيد، واسه منم دعا کنيد! به قول آريانا: "خدافيظ!" پ.ن. :لینک en2fa کار نمیکرد، خودم share کردم و دوباره لینکشو گذاشتم، الآن کار میکنه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 آبان1384ساعت 10:49 توسط محیا |
|
|
سلام خيلی وقته ننوشتم! خودم ميدونم! اينجا واقعاً گرد و خاک گرفته! از 20 شهريور تا امروز که نميدونم چندم آبان ميشه؟! خيلی بيشتر از "خيلی وقت"هاي هميشگيه! کلّاْ تنبل شدم! بدجور هم تنبل شدم!! وبلاگ که نمينويسم! درس که نميخونم! کلاس تنيس که نميرم! کلاس زبان که نميرم! حموم به زور ميرم... همش از اين ناشی ميشه که من مهندسي عمران دانشگاه بين المللي امام خميني قزوين قبول شدم! صبحا ميرم دانشگاه، عصرا ميام خونه!!!! از دانشگاه تا خونه هم خيلی طول بکشه 30 دقيقه!!! تو دانشگاه (مختصرش مياشه: uni) هم که با نفيسه و فرناز (که به ترتيب برق و مکانيک ميخونن) کلّی خوش ميگزرد؛ جای شما خالی، به ترک ديوار هم ميخنديم! ديگه از چی بگم؟ اينکه 5شنبه و جمعه و شنبه واسه خودم علاّف ميگردم! يکشنبه خودمو ميکشم زبان ميخونم! دوشنبه و سه شنبه هم تا صبح ميشينم نقشه ميکشم! چون بايد 4 شنبه تحويل بدم!!! آهان، جمعه اين هفته با احسان (برادرم) و اعظم (خواهرم) و مهدی (همسر قانونی اعظم) و پسر دایيم (ابوت!) رفتيم نياق! - چه جای باحاليه! يه سنگه که از تو زمين درومده و کوه شده، سنگش چندجاش حفره هايی هم داره! خيلی جای جالبيه! پایينش هم آب روان داره، خلوت هم هس! بيشتر توضيح نميدم خودتون ببينيد! - جوجه کباب درست کرديم همونجا، کلّی خوش گذشت! حيف که کم مونديم و کفشم يه کم خراب شد!!! بجاش امروز از دماغم در اومد! از صبح مريضم! uni هم نرفتم! اينقدر خوابيدم سرم گيج ميره!!! بسّه ديگه، باز دارم ناله ميکنم! واسه گردگيری بسّه انگار! راستی دوتا لينک جديد اضافه کردم، جالبه، سر بزنيد باي باي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آبان1384ساعت 22:17 توسط محیا |
|
|
تصوّر کن اگه حتّی تصور کردنش سخته؛ جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيس؛ جواب هم صدايی ها پليس ضدّ شورش نيس نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره؛ ديگه هيچ بچه ای پاشو روي مين جا نميذاره همه آزاد آزادن، همه بی درد بی دردن؛ تو روزنامه نميخونی نهنگا خودکشی کردن جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت؛ بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی؛ لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی تصّور کن اگه حتّی تصور کردنش جرمه؛ اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه تصور کن جهانی رو که توش زندان يه افسانس؛ تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس کسی آقای عالم نيس، برابر با همن مردم؛ ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم بدون مرز و محدوده وطن يعنی همه دنيا؛ تصور کن تو ميتونی بشی تعبير اين رويا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 1:47 توسط محیا |
|
|
سلام چند روزی هس که ننوشتم! درگير روزمرگی شدم! شما ها هم که يه وقت نظر ندين ها! شايد نظرهاي شمارو بخونم دوباره نوشتنم بگيره! يا شايد خدای نکرده نوشته هام بهتر بشه!!! تهران که زياد ميمونم خسته هم ميشم! از شلوغی، از آدماي زيادی که معلوم نيست دنبال چی هستن و هرجا ميری پر آدم جديده، پر چهرهاي جديدی که نميشناسم! تو هر ساعته روز تو خيابون يا هرجاي ديگه دورت پر آدمه! امّا اينجا... امّا اينجا اينجوری نيس، اينجا پره از قيافه هاي آشنا، قيافه هايی که مطمئنّی حداقل يه بار ديدیشون! اينجا هوا بوي عطر و لوازم آرایش و دود ماشين و سيگار نميده! و اگه خيام رو از پائين تا بالا بری، حداقل به 5-6 نفر بايد سلام بدی!... اينجا رو واسه زندگی طولانی بيشتر دوس دارم! با همه ی کمي امکاناتش! ولی با همه ی مردمش! دوس دارم تهران زندگی کنم ولی هفته ای، ماهی، برگردم قزوين! برگردم اينجا و همه ی اون چيزايی که باهاش زندگی کردم و تهران ازش هيچ خبری نيس رو دوباره حس کنم! بعد دوباره برگردم به همون شهر پر امکانات و پر دود و پر آدم! چقدر حرف زدم! سر يه کلمه ی کوچيک چقدر فکرم الکی کار کرد! ياد جمله ی "گامی کوچک براي يک انسان و گامی بزرگ براي بشريت!" افتادم! ديروز کلّی به همه گير دادم که فيلم "رستگاری در ..." (طولانيه، حوصلم نمياد، همون بهش ميگم "رستگاری") رو براتون تعريف کنم! امّا هيچکی قبول نکرد! ----------------- آهان، که جمعه به همه گير دادم که فيلم رستگاری رو تعريف کنم و هيچکی قبول نکرد، آخه خودم قبلش گفتم از اين فيلمايی بود که معلوم نميشه چی ميشه! و همش هم آدم رو دچار استرس ميکنه! بنفشه بهمون توصيه کرد که بجاش بريم زن زيادی، امّا من گفتم که آدم يه فيلمی ببينه که شايد از ديدنش پشيمون بشه بهتر از اينه که آدم يه فيلمی رو دوبار ببينه! و الان هم اضافه ميکنم اگه آدم فيلم بد نبينه که قدر فيلم خوب رو نميدونه! مثل نقش منفی ها تو فيلم که اگه نباشن نقش مثبت ها معلوم نميشن نقش مثبتند! و يا مثل بديها و غصّه ها و گريه هاي زندگی که اگه نباشن آدم قدر خوبيا و شاديا و خنده هاي زندگی رو نميفهمه... بگذريم، ميخواستم فيلم رستگاری رو براي شما تعريف کنم! امّا دلم براي خودم و شما که اينو ميخونی سوخت! آخه حوصله ی نوشتن ندارم و اگه وقتی حوصله ی کاري و نداشته باشم، اون کارو انجام بدم، خيلی کار مزخرفی از آب در مياد! (نه اينکه حالا وبلاگم اصلاً مزخرف نيست!) احسان امروز گله ميکرد که چرا اونجا نمينويسم!؟ گفتم من تو وبلاگ خودم نمينويسم اونکه اونجاس! گفت چرا؟ ببندمش؟ گفتم نه، صبر کن... آخه دروغ چرا؟ خوب اونجا نوشتن سخته! فکر کردنو چيزی نوشتن برام يه کم سخته! اينجوری خوبه که هرچی به ذهنت ميرسه بنويسی! (البته بايد تحمل اينکه "هرکی هرچی دلش بخواد رو تو نظرات بگه" رو هم داشته باشی! که من فکر ميکنم تا يه حدّی تحملشو دارم!) بسّه اين مطلبه خيلی زياد شد! البته امروز که زياد ننوشتم، امّا با مطلب ديروز که شما باهم ميخونين، زياد ميشه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 22:21 توسط محیا |
|
|
سلام
بعضی وقتا فکر ميکنم جای اينکه وبلاگ بنويسم، برم بشينم يه مسئله ی فيزيک حل کنم، بهتره! امّا بعضی وقتا من خيلی فکراي بيخودی ميکنم ديشب با الهام رفتيم فيلم "زن زيادی" (تهمينه ميلانی) رو ديديم بهم ميگن شاد بنويس، اين چه طرز وبلاگه؟ سعی ميکنم دوباره اوضاع رو مثله قبل کنم! امّا قول نميدم سعيم نتيجه بده! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 13:1 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
زندگی جالب بازی imagin سلام! ببینید کلیپ 3 کلیپ جالب 2 یه کلیپ جالب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|