![]() |
![]() |
|
|
سلام
فرض کن قاطی کردی، اومدی آفلاين ها و نظرات وبلاگتو بخونی، بعد با يه سری Offline مواجه ميشی که با متن وبلاگت نوشته شده و تو چون خيلی قاطی کردی و IQت در حدّ صفر شده، هيچی ازش نميفهمی! بعد ميآی نظرات وبلاگتو ميخونی، ميبينی 2 نفر باهم کل کل کردن! تو همين شرايط هيچکس هم online نيس که 2 کلمه باهاش بچتی شايد موضوعاتی که باعث قاطی کردنت شده، يادت بره! از اينترنت نا اميد ميشی و به دوستات زنگ ميزنی! همشون يا خوابن يا نيستن يا گوشی رو بر نميدارن! اونقدر قاطی کردی که حوصله خودت رو هم نداری! سرما هم خوردی، طبقه ی پايین هم مهمون داريد، مامانت هر نيم ساعت مياد ميگه پاشو بيا پائين! و مجبور ميشی هی بهانه بياری و ياد آوری کنی که سرما خوردی!... بالاخره بعد از يکی-دو ساعت که قاطی کردی و هنوز تو کف کتابي ای که خوندی، دوباره online ميشی، بالاخره يه نفر پيدا ميشه که باهاش چت کنی که شايد يادت بره چت بوده؟ اونوقت يه نفر برميگرده ميگه: "اسم وبلاگت چقدر چرته!" بهش ميگی که نظره تو اِ! ميگه که چقدر اخلاقت عوض شده! چقدر فرق کردی، کاری نداری، byebye! در همين اوضاع تلفن هم زنگ بزنه و دوستت باشه! ازت کتاب شيمی 2 انديشه سازان ميخواد! بعدش که خدافظی ميکنی، اون يکی دوستت که خواب بوده زنگ ميزنه! هم داری چت ميکنی هم تلفن صحبت ميکنی، هر دوتاشون هم ميدونن! وقتی از دوستت ميپرسی "من عوض شدم؟" ميگه آره، کلّی بهتر شدی! و با دوستت درباره ی کتابی که خوندی صحبت ميکنی؛ درباره ی "سمفونی مردگان"!... بالاخره هم تلفنت تموم ميشه هم چتت! يه کم sims بازی ميکنی و مامانت مياد ميگه، "بسّه چقدر پاي کامپيوتر ميشينی؟" کامپيوتر رو خاموش ميکنی و ميری ميشينی بقيه ی کتاب رو ميخونی، مامانت مياد ميگه: "بسّه چقدر کتاب ميخونی!" کتاب تموم ميشه، و همزمان با اون امروز هم داره فردا ميشه! (يعنی ساعت 12 ميشه) قرصتو ميخوری و ميخوابی.... صبح از خواب پا ميشی، ساعت 9! مثل هر روز! صبحونه ميخوری، و زنگ ميزنی به دوستت که ديشب حموم بود! وقتی گله ميکنی که چرا زنگ نزدی، طبق معمول ميگه بهم نگفتن! بعد از يه مقادر صحبت معمولی و حرف درباره ی کتاب "سمفونی مردگان" و اينکه اين کتاب رو بخون، قشنگه، حرف ميکشه به کادوی آناهيتا، و يهو ميگه چرا سر تخته نرده اسممون رو نوشتی! بايد با ما مشورت ميکردی، و يهو برميگرده ميگه "تو بقيه رو ناديده ميگيری، حقشون رو از بين ميبری!!! مثل فلانی که حق بقيه رو نابود ميکنه، توام اينکارو ميکنی، درسته کاراتون فرق داره ولی اصلش يکيه!" معذرت ميخوای و ميگی حالا اين يه مورد رو ببخشيد که حقتونو نديده گرفتم! ميگه الان بيشتر از 10-15 مورد يادمه! ميگم يه دونش رو بگو، ميگه "چرا اون روز از اون آقايی که داشت درباره ی رشتش (رياضی محض) توضيح ميداد، پرسيدی اون موقع رتبيه شما چند بود؟"!!!! [ و اين به نظرش ضايع کردنه حقه دیگرانه! به نظرش خيلی کاره بدی کردم که ازش پرسيدم! اون هم که ديروز از يکی ديگه که متالوژی ميخوند پرسيده بود رتبتون چند بود و اون با آرامشه تمام جواب داده بود "نميگم"، هم، کار بدی کرده بود! امّا اون آقايی که وقتی بهش گفتم من ميخوام فيزيک محض بخونم، سر من داد زده بود که "تو بيجا ميکنی!" خيلی کار قشنگی کرده بود که اينجوری جواب منو داده بود! و کلّاً از يه همچين کسی که جلوي جمع ميپرسه "پدرو مادرت چيکارن؟" و وقتی من جواب ندادم (چون ميخواستم بگم به شما هيچ ربطی نداره! امّا احترام بزرگتريش رو نگاه داشتم!) و اون بی توجه به حالت من که کاملاً تابلو بود نميخواستم بگم، دوباره سؤالشو پرسيده بود، و رسماً به زندگي خصوصي من دخالت ميکنه؛ خوشش اومده بود! و اصلاً هم به نظر دوست من اين ناديده گرفتن حقوق شخصي من نبوده!] به نظره اين دوست من، کسی که با رتبه ی کشوری 2500 انسانی، به خاطره سهميه اش حقوق دانشگاه تهران قبول ميشه، بی انصافيه! امّا يکی از دوستامون که تجربيه و من ميدونم حتّا يک پنجم من هم کمتر درس خونده به خاطره سهميه اش رتبش ميشه 89! اصلاً بی انصافی نيست و حقشه! (به قول آناهيتا اگه قضيه پدر نداشتنه، که من و آناهيتا هم نداريم!) ديگه از اين یه نفر (دوستم) انتظار اين رفتار ها و اين طرز تفکر رو نداشتم! اون موقع ها، قبل کنکور، حتّا قبل از اعلام رتبه ها، همه چی بهتر بود، حتّا اين دوسته من! (که اسمشو نميخوام بگم!) جدّی همه چی بهتر بود، آدم 10 دقيقه ميومد تو اينترنت، براي 3-4 ساعت درس خوندن شارژ بود! الآن يک ساعت هم تو اينترنت باشی، 2 دقيقه ی ديگش شارژ نيستی! با بچه ها ميرفتيم مدرسه کنکوراي سالهاي قبل رو بزنيم؛ اينقدر خوش ميگذش که نگو! با آناهيتا کرانچی ميخورديم با آب معدنی! اينقدر خوشمزه بود که فکر ميکرديم داريم بوقلمون ميخوريم! (تاحالا نخوردم، ولی همه ميگن خوشمزس!) {حالا الآن هم که مامانم گير داده داری با کی چت ميکنی؟ ميگم تو اينترنت نيستم (آخه به اين نتيجه رسيدم که مطلبهاي weblog رو offline بنويسم!) ميگه پس چی داری مينويسی، تق تق صدايها کي برد مياد؟!} ميگفتم، اون موقع همه چی يه هيجان خاصی داشت، و واسه همين هيجانش، چيزاي کوچيک خيلی خوش ميگذشت! الان يه ناراحتی رو وجود هممون سايه انداخته! ناراحتی از اينکه رتبمون اين شده! (حتّا مريم که 108 شده هم ناراحته! خوب طبيعيه که آدم از خودش انتظار بيشتری داشته باشه) نگرانی از اينکه هيچکس نميدونه کجا قبول ميشه! انتظار واسه جواباي دانشگاه آزادی که کنکورش خيلی آسون بود! و بيکاری بعد از پرکاری! بيکاری و بی هدف بودن و همش منتظر بودن! بعد از يه دوره که همه هيجان داشتن، همه دنبال چيزی بودن، دنبال کتاب تست، دنبال درس خوندن، و همه در تلاش بودن، همه در تکاپو! حتّا قبل کنکور، اين انتخابات لعنتی هم مزّه ميداد! وقتی تو خيابون پوستر کانديدا ها رو ميديدی، وقتی تو اينترنت حرفاي نبوی و دیگران رو ميخوندی، وقتی از کلاس عربی بر ميگشتيم و بستنی ميخورديم و درباره ی اينکه کی به کی رأی ميده و رئيس جمهوره بعدی کيه؟ بحث ميکرديم، همش خوش ميگزشت! حتّا روزايی که صبحها الهام زنگ ميزد بيدارم ميکرد، يا برعکس، من زنگ ميزدم الهام رو بيدار ميکردم، همش خوش ميگذشت! حتّا نصيحت هاي الهام تلخ نبود! حتا مهمون که می اومد خونمون خوش میگذشت! حتا حظور پسر دائیم (که تقریباً هر شب خونمون بود!) به آدم انرژی مثبت میداد! حتّا کتاب خوندن و چلچراغ خوندن ميچسبيد! حتا ... ، حتا ... ، حتا... ، همه و همه؛ همه چی خوب بود! امّا الآن.... حوصليه هيچي رو ندارم! هيچی اون لذتی رو که قبلاً داشت؛ نداره! الآن حتا حوصله ی جمع کردن اطاق طبقه ی پائينم رو هم ندارم، حوصله تلفن زدن به دوستم رو هم ندارم! (اون موقع مامانم هی ميگفت اينقدر با هانيه صحبت نکن، امّا مگه تو گوشم ميرفت؟! حتّا حرف زدن با هانيه بيشتر از الآن ميچسبيد!) الآن حوصله ی کلاس رفتن رو هم ندارم.... همش بيکارم، همش بی حوصلم، همش دچار رخوت شدم! (اون موقع ها ختّا رخوت هم ميچسبيد!) اون موقع ها، بازی کردن با آريانا، کل کل کردن با احسان، حرف زدن با اعظم، گريه کردن با خودم، حتّا چرت و پرت نوشتن تو weblog هم، بيشتر از الآن خوش ميگذشت! نميدونم شايد به خاطر ايناست که ناخود آگاه تغيير کردم که زندگيم بهتر شه، يا شايد هم به خاطر تغيرات منه که ديگه هيچی خوش نميگزره... باز زيادی نوشتم، ممنون که تا اينجاي مطلبمو خونديد، ديگه رفع زحمت ميکنم byeye تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 12:56 توسط محیا |
|
|
توضيح بدم درباره مطلبه قبلی،
اون موقع خيلی اعصابم خطخطی بود! اصلاً هم نميگم آدم خوب وجود نداره! اميدوارم همينقدر بس باشه که دیگه سوء تفاهم نشه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 13:31 توسط محیا |
|
|
سلام
گلوم که هنوز درد مياد، خبر جديدی نيس! تاحالا کسی ازتون چيزی خواسته که نتونين انجام بدين و برای همين از دستون ناراحت بشه؟ به نظرتون بايد اينجور وقتا چيکار کرد؟ شايدم تقصير منه که ازم چيزای غيرمنطقی ميخوان، يا انتظار دارن يه کارايی بکنم که نميتونم! مثلاً يه سؤالايی که نميتونی جواب بدی! نتونستن نه به معني ناتوانی، به معني اينکه خودت به خودت اجازه نميدی، مثلاً من زياد به خودم اجازه نميدم دروغ بگم! حالا يه نفر ازم بخواد که دروغ بگم! (اونم يه نفر که ازش هيچ همچين انتظاری نداری!) اونوقت اون يه نفر از من ناراحت بشه و قهر کنه يا فکر کنه من چه آدمه بديم!! چرا؟ چون به خاطرش دروغ نگفتم!!!!! تو دنياي بچه ها اين جوری نيست، بچه ها اگه کسي رو دوس داشته باشن حاضرن از همه ي اسباب بازيا و چيزايی که خيلی دوس دارن بگذرن که: اونکه دوسش دارن خوشحال بشه! "اونکه دوسش دارن" تو دنياي بچه ها مهم نيست که چند سالشه، اسمش چيه، دختره يا پسره، باباش چی کارس، چقدر پول داره،... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مرداد1384ساعت 11:58 توسط محیا |
|
|
سلام
هی ميخوام يه مطلب جديد بنويسم، نميشه... گلو درد و سرما خوردگيم هم که رو به صعود داره! امّا امروز فکر کنم مشتقش منفی شد، چون از امروز احساس ميکنم داره نزول ميکنه! کوه نرفتيم راستی از عليرضا ممنون، واسه نظرش! حتماً بهش ميگم! همين ديگه، حوصله ندارم، دماغم گرفته، صدام در نمياد، ... byebye
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 مرداد1384ساعت 11:12 توسط محیا |
|
|
سلام
حالم هيچ خوب نيست! گلوم به طرز وحشتناکی درد مياد! ساعت 4 خوابيدم، ساعت 6 کلاس داشتم، ساعت 7 بيدار شدم!!! سر اينم اعصابم ريخت به هم! يه روز مامان من پيشم نباشه؛ کل زندگيم ميريزه به هم، من نميدونم چه جوری ميخوام تهران زندگی کنم؟! فردا ميخوايم با بچه ها بريم کوه! مامانم نباشه من چه جوری ساعت 5 بيدار شم که ساعت 6 اونجا باشم؟!؟!؟! مامانم گفته شايد شب از تهران نیاد امروز رفته بودم مدرسه؛ کادوي تولّد هانيه رو بهش دادم! (يه کم زوده، نه؟ هانيه با من يه روز به دنيا اومده، 2 مرداد!) تولد آناهيتا اوايل شهريوره، به اصرار بقيه ی دوستام، براش يه تخته نرد خريديم!(از اين تخته نرد هايی که چوبيه و صنايع دستی حساب ميشه و روش شترنجه و نسبتاً هم گرونه!(گرچه نفيسه روش 4 هزار تومان تخفيف گرفت)) (خوبه آناهيتا آدرس اين وبلاگ رو نداره!) قرار شد من کادوش کنم، (به اصرار الهام! چون از کادوی خودش کلّی خوشش اومده بود! کادوش يه کتاب بود، من در کمدم رو باز کردم که کاغذ کادو پيدا کنم، ديدم که کاغذ کادوی سر رسيدی که دوست مامانم بهم داده، اونجاست، يه کاغذ آبی ساده متاليک! خواهرم اومد گفت اين خوشگله، با همين کادوش کن، تازه جلد کتاب هم آبيه، بهش مياد! و بدونه اينکه منتظر جواب من بشه کتاب رو با همون کاغذه کادو کرد! من گفتم خيلی سادست که! يه کاريش بکنيم، يه پلاستيک تخمه کدو تو کمدم بود، خواهرم برش داشت و گفت بيا با اين تزئينش کنيم يکم بخنده! بعد با تخمه ها طرح گل درست کرد! جالب شده بود، منم با لاک تخمه هارو رنگ کردم! يعنی کاملاً تصادفی يه کادوی خوشگل درست شد! الهام که نميدونست شانسی بوده فکر ميکرد هميشه اينقدر خلّاق! و با سليقه!! ام! واسه همين گير داده بود که تخته نرد آناهيتا رو هم من کادو کنم!) تخته نرد کادو شده بد نشد، امّا اونجور که ميخواستم هم نشد!(خوب همه چی نسبيه!) (ولی خداييش با اينکه خيلی از فکره الهام که "تخته نرد بخريم" خوشم نيومد، ولی منو از زحمت انتخاب کادو خلاص کرد! به قول هانيه يه مزيت ديگش هم اينه که اگه خوشش نياد ميفته تقصير جمع، نه من تنها!) خيلی نوشتم، نه؟ همشم يه چيزايی که هيچ ربطی به هيچ کس نداره! ولی چون گلوم به طرز وحشتناکی درد مياد، منو ببخشين و برام دعا کنيد! بدجور محتاجم به دعا! byebye فعلاً! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 21:0 توسط محیا |
|
|
سلام
چه خبر؟ حموم بودم! الان دارم فيلم های دوربينم رو ميريزم روی PC! آهنگاي کامران و هومن رو هم دارم گوش ميدم، اين رو هم دارم مينويسم، اگه کسی online بود احتمالاً چت هم ميکردم!!! نميدونم، احتمالاً مدلمه که ميتونم چندتا کارو همزمان باهم انجام بدم، البته اين تواناييم جديدا کمتر شده، امّا قبلاً خيلی بيشتر بود امشب مامان بزرگم مهمونی داره! (البته تو هتل!) اصلاً نميدونم چی ميخوام بپوشم؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 13:20 توسط محیا |
|
|
سلام! از اينجا شروع ميکنم که... من قبلاً يه وبلاگ داشتم، امّا چون خيلی متروکه شده بود و از فروردين تاحالا update نکرده بودم و به اين اميد که blogfa از mihanblog بهتره، به اينجا نقل مکان کردم! حالا نميدونم اينجا رو چقدر ميتونم حفظ کنم؟ يا چندتا خواننده خواهم داشت؟ يه توضيحاتی هم درباره خودم بدم: اسمم محياست (با ح جيمی!!!) همين تابستون کنکور داشتم (هنوز معلوم نيست که از مهر دانشجو هستم يا نه؟) همين ديگه! من نميدونم چی بايد بنويسم، وبلاگ قبليم خيلی مزخرفت (ت حتماً تلفظ شود!) بود؛ اميدوارم اين يکی نباشه... فعلاً byebye |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 21:45 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
زندگی جالب بازی imagin سلام! ببینید کلیپ 3 کلیپ جالب 2 یه کلیپ جالب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 فروردین 1387 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|