تبليغاتX
من، خودم و محیا!
 

تصوّر کن اگه حتّی تصور کردنش سخته؛ جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيس؛ جواب هم صدايی ها پليس ضدّ شورش نيس

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره؛ ديگه هيچ بچه ای پاشو روي مين جا نميذاره

همه آزاد آزادن، همه بی درد بی دردن؛ تو روزنامه نميخونی نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت؛ بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی؛ لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصّور کن اگه حتّی تصور کردنش جرمه؛ اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان يه افسانس؛ تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نيس، برابر با همن مردم؛ ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم

بدون مرز و محدوده وطن يعنی همه دنيا؛ تصور کن تو ميتونی بشی تعبير اين رويا


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 1:47  توسط محیا | 

سلام

چند روزی هس که ننوشتم! درگير روزمرگی شدم! شما ها هم که يه وقت نظر ندين ها! شايد نظرهاي شمارو بخونم دوباره نوشتنم بگيره! يا شايد خدای نکرده نوشته هام بهتر بشه!!!
تولد آناهيتا خوش گذشت،(بگذریم که به مانتوم گند زده شد!) کافی شاپ توت فرنگی بود، و بعدش هم سينما مهمون آناهيتا بوديم، چون اکثرمون زن زيادی رو ديده بوديم، رفتيم "رستگاری در 8 و 20 دقيقه!" (آخه اينجا که تهران نيست که ما قدرت انتخاب فيلم داشته باشيم! اينجا دوتا انتخاب واسه سينما بيشتر نداری! و اگه يکيش رو قبلاً انتخاب کرده باشی، عملاً قدرت انتخابت به صفر ميرسه!) ميگن قبل از انقلاب اينجا 5-6 تا سينما داشته امّا آتيش زدنشون! خيلی بده که آدم توي يه استانی زندگی کنه که يک ساعت و نيم با تهران فاصله داره! نه اينقدر نزديکه که جزء استان تهران باشه و نه اينقدر دوره که مسئولانش به فکر اين باشن که امکانات رفاهی توش به وجود بيارن! مردم اينجا هر کاری ميخوان بکنن، ميرن تهران؛ لباس ميخوان بخرن، تهران! کفش ميخوان بخرن، تهران! پارک ميخوان برن، تهران! کوه ميخوان برن، تهران! سينما ميخوان برن، تهران! واسه همينه که اينجا نه پارک درس حسابی داره نه کوه درس حسابی نه سينماي درس حسابی! جای شکرش باقيه مردم تنبل تر شدن و خريد هاي لباس و کفش رو اينجا انجام ميدن، يکم وضع اين چيزا بهتر شده! امّا هنوز اگه لباس واسه يه مهموني درس حسابی بخوان، يا ميرن پيش يه خياطی که براشون بدوزه، يا ميرن تهران!
خدا کنه من تهران دانشگاه قبول بشم! خسته شدم از اين بی امکاناتی و اين شل دادن مردم! گرچه خودم اينجا رو واسه زندگی ترجيح ميدم! هر وقت يه مدّت طولانی تهران ميمونم مريض ميشم! (آب و هواش نميسازه!) امّا همين که برميگردم قزوين، حالم خوب ميشه، (حتّا اگه حال جسميم خوب نشه، حال روحيم خوب ميشه!)

تهران که زياد ميمونم خسته هم ميشم! از شلوغی، از آدماي زيادی که معلوم نيست دنبال چی هستن و هرجا ميری پر آدم جديده، پر چهرهاي جديدی که نميشناسم! تو هر ساعته روز تو خيابون يا هرجاي ديگه دورت پر آدمه! امّا اينجا...

امّا اينجا اينجوری نيس، اينجا پره از قيافه هاي آشنا، قيافه هايی که مطمئنّی حداقل يه بار ديدیشون! اينجا هوا بوي عطر و لوازم آرایش و دود ماشين و سيگار نميده! و اگه خيام رو از پائين تا بالا بری، حداقل به 5-6 نفر بايد سلام بدی!...

اينجا رو واسه زندگی طولانی بيشتر دوس دارم! با همه ی کمي امکاناتش! ولی با همه ی مردمش! دوس دارم تهران زندگی کنم ولی هفته ای، ماهی، برگردم قزوين! برگردم اينجا و همه ی اون چيزايی که باهاش زندگی کردم و تهران ازش هيچ خبری نيس رو دوباره حس کنم! بعد دوباره برگردم به همون شهر پر امکانات و پر دود و پر آدم!

چقدر حرف زدم! سر يه کلمه ی کوچيک چقدر فکرم الکی کار کرد! ياد جمله ی "گامی کوچک براي يک انسان و گامی بزرگ براي بشريت!" افتادم!

ديروز کلّی به همه گير دادم که فيلم "رستگاری در ..." (طولانيه، حوصلم نمياد، همون بهش ميگم "رستگاری") رو براتون تعريف کنم! امّا هيچکی قبول نکرد!

-----------------
بگم که تا اينجاي مطلب رو ديروز ظهر نوشتم! امّا نشد بزارم تو وبلاگ! و حالا ادامه ی ماجرا...

آهان، که جمعه به همه گير دادم که فيلم رستگاری رو تعريف کنم و هيچکی قبول نکرد، آخه خودم قبلش گفتم از اين فيلمايی بود که معلوم نميشه چی ميشه! و همش هم آدم رو دچار استرس ميکنه!

بنفشه بهمون توصيه کرد که بجاش بريم زن زيادی، امّا من گفتم که آدم يه فيلمی ببينه که شايد از ديدنش پشيمون بشه بهتر از اينه که آدم يه فيلمی رو دوبار ببينه! و الان هم اضافه ميکنم اگه آدم فيلم بد نبينه که قدر فيلم خوب رو نميدونه! مثل نقش منفی ها تو فيلم که اگه نباشن نقش مثبت ها معلوم نميشن نقش مثبتند! و يا مثل بديها و غصّه ها و گريه هاي زندگی که اگه نباشن آدم قدر خوبيا و شاديا و خنده هاي زندگی رو نميفهمه...

بگذريم، ميخواستم فيلم رستگاری رو براي شما تعريف کنم! امّا دلم براي خودم و شما که اينو ميخونی سوخت! آخه حوصله ی نوشتن ندارم و اگه وقتی حوصله ی کاري و نداشته باشم، اون کارو انجام بدم، خيلی کار مزخرفی از آب در مياد! (نه اينکه حالا وبلاگم اصلاً مزخرف نيست!)

احسان امروز گله ميکرد که چرا اونجا نمينويسم!؟ گفتم من تو وبلاگ خودم نمينويسم اونکه اونجاس! گفت چرا؟ ببندمش؟ گفتم نه، صبر کن...

آخه دروغ چرا؟ خوب اونجا نوشتن سخته! فکر کردنو چيزی نوشتن برام يه کم سخته! اينجوری خوبه که هرچی به ذهنت ميرسه بنويسی! (البته بايد تحمل اينکه "هرکی هرچی دلش بخواد رو تو نظرات بگه" رو هم داشته باشی! که من فکر ميکنم تا يه حدّی تحملشو دارم!)

بسّه اين مطلبه خيلی زياد شد! البته امروز که زياد ننوشتم، امّا با مطلب ديروز که شما باهم ميخونين، زياد ميشه!
byebye فعلاً...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 22:21  توسط محیا | 
سلام
بعضی وقتا فکر ميکنم جای اينکه وبلاگ بنويسم، برم بشينم يه مسئله ی فيزيک حل کنم، بهتره!
امّا بعضی وقتا من خيلی فکراي بيخودی ميکنم

ديشب با الهام رفتيم فيلم "زن زيادی" (تهمينه ميلانی) رو ديديم
آناهيتا ديده بود، احسان ديده بود، اعظم هم ديده بود! امّا هيچکدوم نظرمون مثل هم نبود!
بهتره خودتون ببينين و بعداً خودتون نظر بدين!

بهم ميگن شاد بنويس، اين چه طرز وبلاگه؟
ميگم نميتونم، تو ذهنم نمياد، اون موقع ها که همه چی بهتر بود، ذهن منم بهتر بود، چيزاي شاد هم بيشتر توش بود!

سعی ميکنم دوباره اوضاع رو مثله قبل کنم! امّا قول نميدم سعيم نتيجه بده!
آخه همکاري خيلياي ديگه رو هم لازم دارم!
راستی يه سؤال، کسی ميدونه "سوجی" به زبان ترکی يعنی چی؟
فعلاً درگير تولد آناهيتا ام، امّا يکم سرم خلوت تر شد، بيشتر و بهتر مينويسم، قول ميدم!
byebye

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 13:1  توسط محیا | 
سلام عليکم!
خوبيد؟
ممنون از همه ی آدمايی که ميان نظر ميدن! واقعاً مرسی!

محب گفته بود که: بچه‌ها خيلي پاكند و همه رو واقعاً دوست دارند و ... همه اين حرفها درست و بر منكرش لعنت. ولي اينها همه فقط براي اينه كه بچه‌ها بچه‌اند و نفهميده اين كارها رو انجام ميدهند (يه جورايي غريزي). چيزي كه مهم هست اينه كه آدم بدونه كه يه چيزي بد هست و اون وقت انجامش نده. يعني بزرگ‌ترهايي كه خيلي پاكند و همه رو واقعاً دوست دارند و ... آدم‌هاي ارزشمندي‌اند. يعني به نظر من بهتره بگي: "اي كاش بزرگ كه مي‌شم از نظر اين چيزا (و البته كاملا با فهم و درك) مثل بچه‌ها بمونم." 
 آقای محب! من وقتی گفتم دوس دارم بچه باشم، واقعاً منظورم همين بود که گفتی، آخه به چه درد ميخوره که آدم نفهمه چی میکنه؟! امّا الآن من حتّا راضيم که آدماي دور و برم نفهميده اين کارارو بکنن تا اينکه فهميده يه کارای ديگه رو!
يکی ديوونه تر از من! گفته بود: بی معرفت هم بی معرفتهاي قديم!
من که نفهميدم کيه؟ :-" :^o ولی خانوم، من اگه بی معرفت بودم که آدرس وبلاگمو نميدادم به شما!!  از آقای من (به سنديت گفته ی محب) هم به خاطر شعرشون و غلط املائيشون تشکر ميکنم! راستی تولد آریانا و علیرضا هم مبارک!

نظر جواب دادن ديگه بسّه! بريم سر اصل مطلب! (کدوم مطلب؟!)
امروز ساعت 11 هم گذشته بود که بيدار شدم، چون هم صبح داشتم تو خواب ناهار درست ميکردم  هم ديشب ساعت 2 خوابيدم!!!
ديشب احسان (برادرمه!) عروسي دوستش بود، منتظر موندم تا بياد، اونم نزديکاي 2 اومد خونه! (منم تا ساعت 1 و نيم، sims بازی کردم!!!)
ديروز کلاس تنيسم رو رفتم!!! سرماخوردگيم هم هنوز مشتقش منفيه! کم کم داره ریشه اش پیدا میشه!
ديگه خبر جديدی نيست، بعد از دوتا مطلب گنده، يدونه هم مطلب معمولی نوشتم! حالا چرا ميزنی؟ اگه حوصلت سر رفت برو همون دوتا مطلبهاي قبلی رو بخون، دوباره نظر بده!!
راستی احسان (اين برادرم نيست! يکی از خواننده هاي وبلاگمه، که قبلاً من خواننده ی وبلاگش بودم!) منو به کار مشترک دعوت کرده!
اينجا رو که ول نميکنم برم، امّا احتمالاً 2 شيفت کار ميکنم!
ديگه byebye

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 14:2  توسط محیا |