![]() |
![]() |
|
|
سلام چطوری؟
نوستالژی ميدونين يعنی چی؟ يعنی اينکه هر هفته، هر ماه، هر سال؛ فکر کنی که هفته ی پيش، ماه پيش، سال پيش بهتر بود! و اين هی ادامه داشته باشه، يعنی مثلاً اينجوری نيس که ساله 83 بهترين سال باشه و سال 84 بدترين (آخه سال 84 ميگی پارسال بهتر بود!)، ساله 85 هم ميگی سال 84 بهتر بود! و ... يعنی چی؟ يعنی اينکه زندگيت رو به زوال داره، همه چيز هی داره بدتر و بدتر ميشه، هرچی ميری عقبتر (از لحاظ زمانی) خاطرات بهتری پيدا ميکنی و خاطرات خوبت زياد ميشه، و هرچی ميآی نزديکتر (از لحاظ زمانی) خاطرته خوبت يا کم-خوب اند (يعنی مقدار خوب بودنشون کمه) يا اينکه تعدادشون کمتره! (خاطره هاي بد رو سعی ميکنم فراموش کنم! و اصلاً بهشون فکر نميکنم تا ببينم زيادند يا کمند، امّا همين نبودن خاطره ی خوب، خودش يه خاطره ی بد محسوب ميشه!) حتّا توي يه مقطع هم ثابت نيست! همينطوری هی بدتر و بدتر داره ميشه، مشتقش منفيه و اکيداً نزولی! يه بازه ی کوتاه هم پيدا نميشه که مشتقش صفر باشه! حتّا مثل x3- هم نيست که يه نقطه ی مشتق صفر داشته باشه! همينطوری نزول و بازم نزول! البته هنوز يه مقداری حالم خوبه، مشتقش با اينکه منفيه، امّا قدر مطلق مشتقش مقدارش کمه! يعنی امروز و ديروزم فرق زيادی ندارند، امّا اين هفته و هفته ی قبل فرق بيشتری دارند، و همينطور که بازه های زمانی بيشتر ميشه فرقشون از لحاظ شاد بودن من هم بيشتر و بيشتر ميشه! مثلاً امسال با پارسال و پارسال با پيار سال (البته حافظم زياد ياری نميکنه!!!) خيلی فرق دارند! اینم بگم که تازه به اين نتيجه نرسيدم، 3-4 ماهی هست! کلّی هم دنباله علّتش گشتم، امّا پيدا نکردم، دنباله راه حلّش هم زياد گشتم، امّا باز هم يافت نشد، فقط يه چيزی به ذهنم رسيد، اينکه من عوض شدم، اينکه من دارم هی بدتر و بدتر ميشم! و من هی اوضاع رو بدتر و بدتر ميبينم! ( که البته همه جا صادق نيستا! خيلی جاها واقعاً شرايط بده، هرچقدر هم که به شرايط خوب نگاه کنی باز هم بدتر از چند وقت پيشه! ) مثلاً اخيراً يک سری کارها ياد گرفتم که قبلاً بلد نبودم! (در اثر اينکه شرايط بده اينارو ياد گرفتما!) يه کارهايی که حتّا فکر نميکردم من اين کار ها رو بکنم! مثلاً به راحتی دروغ ميگم، به آسونی يه طوری رفتار ميکنم که اونطوری نيستم! خودمو کنترل ميکنم که هر کاری دوست دارم نکنم! تلفن ها رو جواب نميدم! سلام نميدم! نماز نميخونم! کلاس دودر ميکنم! از بازيگر تلويزیون خوشم مياد!!!!!!! (اين يکی ديگه خيلی مسخرس! خودم قبلاً اينقدر به اين جور آدما ميخنديدم! اصلاً اين کار براي دختراي 12-13 سالست! البته من وقتی اون سن بودم اينجوری نبودم! بزرگتر از اين حرفا بودم! احساس ميکنم سنّم هی داره کم ميشه، درکم، شعورم، فهمم، هوشم، حواسم، ... همه چيم داره کم ميشه!!! نميدونم شايد هم دارم پير ميشم! تابستون 18 سالم تموم ميشه! يعنی دارم پير ميشم؟؟!؟!! سنّم زياد شده، دوس دارم برگردم به همون گذشته هايی که خوشحال تر از الان بودم، و شايد جوونتر!!!) هییييی... الان فهميدم، پيري زودرس گرفتم! شايد هم افسردگی! حالم سره جاش نيس، من ميرم "بيا و تو اين سال نو، يه جورايی آدم بشو، الّافی بسه، عمرت تلفه، ببين هرکی مي بيندت ميگه بي هدفه!..." اينو با خودم بودم، ناراحت نشين! byebye |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 17:21 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
زندگی جالب بازی imagin سلام! ببینید کلیپ 3 کلیپ جالب 2 یه کلیپ جالب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 فروردین 1387 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|