تبليغاتX
من، خودم و محیا!
دلم گرفته! دلم تنگ شده! يا شايد يه چيز ديگه، امّا هرچی هست مشکلم از دلمه!
دلم مدّتهاست که پيش من نيست...
ميدونيد دلتنگی چيه؟ چه جوريه؟ ياد يه اتّفاق خوب ميافتی، بعد نگاه ميکنی ميبينی مدّتيه که اتّفاق خوب مشابه نيفتاده
بعد گريت ميگيره، بعد به خودت ميگی گريه نکن، قوی باش! سعی  ميکنی ديگه به اون اتّفاق خوبه فکر نکنی و سرتو با کارا و چيزاي ديگه روزمره گرم کنی، سعی ميکنی از درون شاد باشی! امّا نميشه، دلت گرفته، دلت تنگ شده!
دل که اين حرفا حاليش نيست!
وقتی پيش تو نباشه، ديگه اين چيزا رو هم نميفهمه که نبايد بگيره و نبايد تنگ بشه و صبر داشته باشه و ...
هی هر روز دعا ميکنی، سحر، افطار، سر همه ی نمازا؛ هی به همه ميگی برات دعا کنن...
امّا حتّا وسط دعا کردن هم دلت ميگيره و اشکت جاری ميشه...
تو ماشين ميشينی اشکت جاری ميشه، رانندگی ميکنی، اشکت جاری ميشه، هر حرفی ميشنوی اشکت جاری ميشه، هر خيابونی ميری جاری ميشه...
هی به خودت ميگی گريه نکن، امّا نميشه! دعا ميکنی، گريه ميکنی، حافظ ميخونی، قران ميخونی، امّا بازم آروم نميشی...
دلم گرفته، دلم تنگ شده، دلم مدّتهاست که پيش من نيست....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 14:13  توسط محیا | 
وقتی هيچ جايی نيست که آدم حرفشو بگه، آدم مياد وبلاگی که مدّتهاست تعطيله رو باز ميکنه تا حرفشو بزنه...
امّا حتّا اينجا هم راحت نيستم! هی دارم خودمو سانسور ميکنم
هيچ جا نميشه حرف زد، به هيچکی نميتونم بگم جز خدا...
خدا خودت کمکم کن که من جز گريه و دعا هيچ کاری از دستم بر نمياد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 21:37  توسط محیا |