تبليغاتX
من، خودم و محیا! - روزمرگی و اینا...

سلام

چند روزی هس که ننوشتم! درگير روزمرگی شدم! شما ها هم که يه وقت نظر ندين ها! شايد نظرهاي شمارو بخونم دوباره نوشتنم بگيره! يا شايد خدای نکرده نوشته هام بهتر بشه!!!
تولد آناهيتا خوش گذشت،(بگذریم که به مانتوم گند زده شد!) کافی شاپ توت فرنگی بود، و بعدش هم سينما مهمون آناهيتا بوديم، چون اکثرمون زن زيادی رو ديده بوديم، رفتيم "رستگاری در 8 و 20 دقيقه!" (آخه اينجا که تهران نيست که ما قدرت انتخاب فيلم داشته باشيم! اينجا دوتا انتخاب واسه سينما بيشتر نداری! و اگه يکيش رو قبلاً انتخاب کرده باشی، عملاً قدرت انتخابت به صفر ميرسه!) ميگن قبل از انقلاب اينجا 5-6 تا سينما داشته امّا آتيش زدنشون! خيلی بده که آدم توي يه استانی زندگی کنه که يک ساعت و نيم با تهران فاصله داره! نه اينقدر نزديکه که جزء استان تهران باشه و نه اينقدر دوره که مسئولانش به فکر اين باشن که امکانات رفاهی توش به وجود بيارن! مردم اينجا هر کاری ميخوان بکنن، ميرن تهران؛ لباس ميخوان بخرن، تهران! کفش ميخوان بخرن، تهران! پارک ميخوان برن، تهران! کوه ميخوان برن، تهران! سينما ميخوان برن، تهران! واسه همينه که اينجا نه پارک درس حسابی داره نه کوه درس حسابی نه سينماي درس حسابی! جای شکرش باقيه مردم تنبل تر شدن و خريد هاي لباس و کفش رو اينجا انجام ميدن، يکم وضع اين چيزا بهتر شده! امّا هنوز اگه لباس واسه يه مهموني درس حسابی بخوان، يا ميرن پيش يه خياطی که براشون بدوزه، يا ميرن تهران!
خدا کنه من تهران دانشگاه قبول بشم! خسته شدم از اين بی امکاناتی و اين شل دادن مردم! گرچه خودم اينجا رو واسه زندگی ترجيح ميدم! هر وقت يه مدّت طولانی تهران ميمونم مريض ميشم! (آب و هواش نميسازه!) امّا همين که برميگردم قزوين، حالم خوب ميشه، (حتّا اگه حال جسميم خوب نشه، حال روحيم خوب ميشه!)

تهران که زياد ميمونم خسته هم ميشم! از شلوغی، از آدماي زيادی که معلوم نيست دنبال چی هستن و هرجا ميری پر آدم جديده، پر چهرهاي جديدی که نميشناسم! تو هر ساعته روز تو خيابون يا هرجاي ديگه دورت پر آدمه! امّا اينجا...

امّا اينجا اينجوری نيس، اينجا پره از قيافه هاي آشنا، قيافه هايی که مطمئنّی حداقل يه بار ديدیشون! اينجا هوا بوي عطر و لوازم آرایش و دود ماشين و سيگار نميده! و اگه خيام رو از پائين تا بالا بری، حداقل به 5-6 نفر بايد سلام بدی!...

اينجا رو واسه زندگی طولانی بيشتر دوس دارم! با همه ی کمي امکاناتش! ولی با همه ی مردمش! دوس دارم تهران زندگی کنم ولی هفته ای، ماهی، برگردم قزوين! برگردم اينجا و همه ی اون چيزايی که باهاش زندگی کردم و تهران ازش هيچ خبری نيس رو دوباره حس کنم! بعد دوباره برگردم به همون شهر پر امکانات و پر دود و پر آدم!

چقدر حرف زدم! سر يه کلمه ی کوچيک چقدر فکرم الکی کار کرد! ياد جمله ی "گامی کوچک براي يک انسان و گامی بزرگ براي بشريت!" افتادم!

ديروز کلّی به همه گير دادم که فيلم "رستگاری در ..." (طولانيه، حوصلم نمياد، همون بهش ميگم "رستگاری") رو براتون تعريف کنم! امّا هيچکی قبول نکرد!

-----------------
بگم که تا اينجاي مطلب رو ديروز ظهر نوشتم! امّا نشد بزارم تو وبلاگ! و حالا ادامه ی ماجرا...

آهان، که جمعه به همه گير دادم که فيلم رستگاری رو تعريف کنم و هيچکی قبول نکرد، آخه خودم قبلش گفتم از اين فيلمايی بود که معلوم نميشه چی ميشه! و همش هم آدم رو دچار استرس ميکنه!

بنفشه بهمون توصيه کرد که بجاش بريم زن زيادی، امّا من گفتم که آدم يه فيلمی ببينه که شايد از ديدنش پشيمون بشه بهتر از اينه که آدم يه فيلمی رو دوبار ببينه! و الان هم اضافه ميکنم اگه آدم فيلم بد نبينه که قدر فيلم خوب رو نميدونه! مثل نقش منفی ها تو فيلم که اگه نباشن نقش مثبت ها معلوم نميشن نقش مثبتند! و يا مثل بديها و غصّه ها و گريه هاي زندگی که اگه نباشن آدم قدر خوبيا و شاديا و خنده هاي زندگی رو نميفهمه...

بگذريم، ميخواستم فيلم رستگاری رو براي شما تعريف کنم! امّا دلم براي خودم و شما که اينو ميخونی سوخت! آخه حوصله ی نوشتن ندارم و اگه وقتی حوصله ی کاري و نداشته باشم، اون کارو انجام بدم، خيلی کار مزخرفی از آب در مياد! (نه اينکه حالا وبلاگم اصلاً مزخرف نيست!)

احسان امروز گله ميکرد که چرا اونجا نمينويسم!؟ گفتم من تو وبلاگ خودم نمينويسم اونکه اونجاس! گفت چرا؟ ببندمش؟ گفتم نه، صبر کن...

آخه دروغ چرا؟ خوب اونجا نوشتن سخته! فکر کردنو چيزی نوشتن برام يه کم سخته! اينجوری خوبه که هرچی به ذهنت ميرسه بنويسی! (البته بايد تحمل اينکه "هرکی هرچی دلش بخواد رو تو نظرات بگه" رو هم داشته باشی! که من فکر ميکنم تا يه حدّی تحملشو دارم!)

بسّه اين مطلبه خيلی زياد شد! البته امروز که زياد ننوشتم، امّا با مطلب ديروز که شما باهم ميخونين، زياد ميشه!
byebye فعلاً...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 22:21  توسط محیا |