تبليغاتX
من، خودم و محیا! - یه شعر قشنگ
 

تصوّر کن اگه حتّی تصور کردنش سخته؛ جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيس؛ جواب هم صدايی ها پليس ضدّ شورش نيس

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره؛ ديگه هيچ بچه ای پاشو روي مين جا نميذاره

همه آزاد آزادن، همه بی درد بی دردن؛ تو روزنامه نميخونی نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت؛ بدون ظلم خودکامه، بدون وحشت و تابوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی؛ لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی

تصّور کن اگه حتّی تصور کردنش جرمه؛ اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان يه افسانس؛ تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس

کسی آقای عالم نيس، برابر با همن مردم؛ ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم

بدون مرز و محدوده وطن يعنی همه دنيا؛ تصور کن تو ميتونی بشی تعبير اين رويا


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 شهریور1384ساعت 1:47  توسط محیا |