تبليغاتX
من، خودم و محیا! -
سلام!
من کلّی ذوق مرگ شدم امروز!!! [نميدونم از دعا های شما بود؟! يا اينکه خدا بيخودی کلّی بهم حال داد!]
مشکلم تو دانشگاه به طرز جالبی (عجيبی) ساعت 1۳ حل شد! و من داشتم از ذوقزدگی ميمردم، چون تا ساعته 12:20 احتمال اينکه مشکل من حل بشه برای خودم کمتر از 3%  بود! (از وقتی فهميدم ممکنه حل بشه (احتمال بالاي 50%) تا وقتی که کامل حل شد، حدوده  40 دقيقه طول کشيد!)
بعد از دانشگاه اومدم خونه با هانی صحبت کردم، فکر نميکردم از کرج اومده باشه،  دلم براش تنگ شده بود!
بعدش online شدم، ديدم در کمتر از 24 ساعت، 8 تا نظر دارم! [اينجا بايد گفت: من و اين همه خوشبختی محاله، محاله ... ] (آقای سکوت، لطفاً منو اون گربه هه فرض نکنيد!)
راستی همونقدر نظرات شما ها غيرمنتظره بود که الان update کردن من غيرمنتظره است!!!
ديگه، امروز به عنوان روز اول ترم دانشگاه شلوغ پلوغ بود تقريباً، مدام هم بارون (تگرگ) ميگرفت و توي دانشکده ها به علّت وجود سقف، شلوغتر ميشد!
من بعضی ها رو مثل ندا (و پويان و دو سه تاي ديگه) هزار بار ميديدم! يعنی يهو جلوم ظاهر ميشدن! [شايد هم من جلوي اونا ظاهر ميشدم!] و بعضی هارو که باهشون کار داشتم (مثل نفيسه!) اصلاً پيدا نميکردم! جالبش اينه که وقتی يهو يه سؤالی پيش اومد که ندا ميتونست جواب بده، ندا هم گم شد!!!
يکم نظر جواب بدم:
محب جان، من واسه ديشب معذرت ميخوام، اگه مشکلی پيش اومد شرمنده، بعدش بگو من چی بنويسم که خوندنت بگيره؟! (آدم موضوع واسه نوشتن نداشته باشه امّا دوستاش هی بهش بگن update کن، همين ميشه ديگه!!!!) راستی همين الان هم وبلاگت رو درست حسابی خوندم!
آقای سکوت، (من که ميدونم اسمت چيه، ولی نميگم!!!  ) وبلاگ شما رو هم از وقتی که نخونده بودم (يعنی از پست دوم!)، الان خوندم! از دعاهات هم ممنون، من هم برات دعا ميکنم حتماً...
محيا جون، شما سال چندمی؟!؟! فکر نميکردم معادلات پاس کرده باشی! باحال مينويسی، زود باش update کن! راستی مرسی از آي دی!
الهام خانوم، جک ميگم، خوبش رو هم ميگم! مثلاً منو ببينی ميخوای چيکار کنی؟!؟! ديگه به  تيکّه هات عادت کردم، جای تيکّه اندختن اينجارو update کن!
بنفشه جان، ممنون از يادآوري رولد دال، اين کليساي جامع رو داری؟ من که ندارم، فعلاً هم حسّ کتاب خريدنم نيس! اگه داری با کلاهم بزار رو دس بيام ببرم (راستی کلّی دنبال کلاهم گشتم، تازه صبح به فکرم رسيد شايد پيش تو باشه! در ضمن تا کی قزوينی؟)
امير خوان، شما که 100% وقتتو عمو پورنگ و خاله شادونه نگاه ميکنی، چرا پس به جشنواره ی خوارزمی راه پيدا نميکنی؟!؟!
آقای محسن، ممنون از نظراتت! يعنی از تعريف هايی که از من کردی، کلّی حال کردم!!!  وبلاگ تو هم خيلی قشنگه! مطالب قشنگی هم واسه کپی کردن انتخاب ميکنی

ديگه نظر جواب دادن بسّه!
الهام حال ميکنی؟ غر نزدم!!! (يعنی مقدار غرهای اين بار، در مقابل دفعه های قبل negligible هست!) (واسه اونايی که نميدونن بگم که negligible يعنی جزئي و قابل چشم پوشی)
الهام من از طرف تو به خودم تيکّه ميندازم: " محيا جديداً چی شده که غر نميزنی؟ جک هم که ميگی! تأثير چی بيد؟ ها ها هااا؟ "
راستی مينو و آناهيتا چرا نظر ندادن؟؟؟ [پرّو! با 8تا نظر هنوز 2 قرت و نيمش هم  باقيه!] اين دوتا وقتی ميرن تهران، معلوم نيس چی ميشن!!!
راستی همين الان ناخنم شکست!! [الان هرکی بخونه ميگه: "به من چه خوب؟!"]
من از شدّت ذوق زدگی خيلی نوشتم، و مثل هميشه "چرت نوشتم!!!"
ببخشيد که خسته شدين!
byebye...

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 22:4  توسط محیا |