![]() |
![]() |
|
|
سلام
خوبين؟ امروز 24 مه ! همونطور که قول داده بودم، اومدم! خيلی حرف دارم واسه گفتن. اولاً که 2-3 روز پيش به وبلاگ قبليم سر زدم، يه پست داشتم که 24 اسفند بود و 4شنبه سوری! اينجا ميذارم بخونيد! بعد به کلّی تفاوت از پارسال تا امسال پی بردم! شرايط و موقعيت پارسالمو که با امسال مقايسه کردم کلّی واسم جالب بود! خيلی عوض شدن! هم شرايطم و هم موقعيتم! اين پايين بخونيدش. (راستی تا حالا به اين نکته دقت کرده بودين که، هرسال يک روز از ايامه هفته ميره جلو؟ يعنی پارسال 24 اسفند سه شنبه بوده و امسال 4شنبه اس و سال بعدی 5 شنبه ست! من خيلی وقته که به اين موضوع پی برده بودم! ولی امروز که داشتم فکر ميکردم که اينو تو وبلاگ بنويسم، يه چيز جالب فهميدم! ميشه به راحتی حساب کرد که يه تاريخی، x سال پيش، چند شنبه بوده! جالبه، نه؟)
سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۳
۴شنبه سوری من... سلام
امشب 4شنبه سوريه! من امروز هم مدرسه بودم! امشب هم مدرسمون شب نجوم داريم، رصد از ساعت 12 شروع ميشه! امّا برنامه از از 7ه! احتمالاً تا 5 صبح هم طول ميکشه! توجه داشته باشيد که ما فردا ساعت 8 صبح کلاس شيمی داريم! همش تقصير اين آقای حاتميه ديگه! دبيره شيميمون رو ميگم، يه خط در ميون مياد سر کلاس! "امروز حوصله حرف زدن ندارم، سؤالم نياوردم بدم حل کنيد، بريد خونه!" يا اينکه زنگ ميزنه ميگه نميام! و چون بعد از عيد قرار نيست بيايم مدرسه، بايد فردا بريم! حالا من ميخوام از روز آخر -که امروز نشد => فرداست- فيلمبرداری هم بکنم، و چون که بايد از ساعت 5 تا 8 صبح مدرسه بمونم، بايد دوربينو امشب ببرم! ساعت 12 شب! و چون اونا يه فيلمبردار کم دارن، بايد برم فيلم هم بخرم براشون فيلمبرداری هم بکنم! اصلاً نميدونم فيلم دوربين mini-DV کجا ميفروشن؟! قبل از همه اينا، امشب 4شنبه سوريه مثلاً! و من به خواهرم گفتم يه جا بريم، گفت خجالت بکش! و منظورش اين بود که مثلاً پيش دانشگاهی يی! اينم از 4شنبه سوری ما! يا به قول راديو و tv آخرين 3 شنبه/4شنبه ی سال! [من بالاخره نفهميدم اگه 3 شنبه است پس چرا بهش ميگن 4شنبه سوری؟!؟!] حالا اينا که برنامه آيندس که بد خواهد بود! امروز و بگم... امروز من رفتم کپی رو به رو مدرسمون، 2500 تومان کپی گرفتم!!! از چی؟ از جزوه بچه ها! مريم هم که تجربيه دوتا دفتر داده بود که کپی بگيره!!!! يارو جوهره دستگاهش تموم شد!!! خيلی ضايع بود.... به مهسا ميگفت شماها مثلاً مدرسه ی تيزهوشان ميريد!!! اينهمه جزوه رو نداريد ميخوايد کپی بگيريد؟؟ راحتيد ديگه نميريد سره کلاس ميآيد کپی ميگيريد! .... ميخواستم بهش بگم واسه تو که بد نشد ممّد آقا تازه هنوز يه دفتر عربی مونده که کپی نگرفتم! امشب بايد علاوه بر اينهمه کار که دارم بيرونم برم! چون نه کاغذ چکنويس دارم نه مارکر و تازه اينو هم بايد کپی بگيرم! اونوقت نشستم وبلاگ مينويسم..... انگار برم خيلی بهتره! برم يه فکری واسه بدبختی خودم بکنم ببينم بايد چه گلی به سرم بگيرم.... فعلاً byebye نوشته شده توسط محيا ساعت 1۷:56
دو تا چيز درباريه متن بالا بگم، اول اينکه، پارسال نرفتم تو مدرسه شب نجوم! ولی فرداش رفتم مدرسه! دوم اينکه من هنوز با اين قضيه ی 4شنبه سوری مشکل دارم! چرا سه شنبه جشن (؟؟!؟) ميگيرن بعد بهش ميگن 4 شنبه سوری؟!؟! (همه ميگن چون شب 4 شنبه اس!!! خب باشه، اينکه نشد دليل!) با يه چيز ديگه هم مشکل دارم، چرا اخيراً تو صدا و سيما به جای "4شنبه سوری" ميگن آخرين سه شنبه (يا 4شنبه) ی سال؟ يه چيز ديگه هم درباره ی پارسال بگم؟ ميگم ديگه (خودمونیم! چه [ ] طولاني یی بود! ) موضوع چی بود؟ آهان، 4شنبه سوري پارسال که حالم گرفته بود، بعد از نوشتن اين مطلب تو وبلاگم (اون قديميه!) اميرمعين اومد خونمون، و سر کوچه با پيام و احسان و اميرمعين يه مقداری ترقه بازی کرديم! بعدش هم با اعظم و اميرمعين رفتيم بيرون (با ماشين اعظم!) و کلّی خوش گذشت و تلافي ضدّحال اوّل شب در اومد! يه چيزی که خيلی باحال بود اين بود: " چندتا دختر و پسر، يه آتيش روشن کرده بودن، ما با ماشين 3-4 متري اونا وايساده بوديم، اونا يکی-دو تا ترقه سيگاري معمولی انداختن جلو ماشين ما، امير يه دونه از اين سيگاری ها که 2-3 برابر کلفت تره، روشن کرد اندخت تو آتيش اونا! اونا هم اولش خنديدن، گفتن وای وای، ما ترسيديم! چقدر وحشتناک بود! بعد که ترقه هه ترکيد، اونا يهو همشون نزديک به يک متر پريدن بالا! و ما کلّی بهشون خنديديم! خدايیش خيلی باحال ضايع شدن! "
همين ديگه، چيز بيشتری از 4شنبه سوري پارسال يادم نمياد، جز اينکه اگه اميرمعين نبود، عمراً اعظم منو نمي برد بيرون! اونم با ماشين! اونم تا 7سنگان! آقای اميرمعين، پسر پسرعموي گرامي من و پسر دختر دايي گرامي من و پسر پسر خاله ی گرامي من (اينقدر که فاميلی، تقريباً حکم برادر داری ديگه راستی من حافظه ام که خراب بود، جديداً خيلی خرابتر شده، خودم احساسه "دری" ( dori اون ماهی آبيه توي کارتون نمو، nemo که حافظه اش 7 ثانيه بود!) بودن ميکنم! خيلی بدجور فراموشکار شدم! اگه يه وقت يه چيزيو بهتون 2-3 بار گفتم، يا يه چيزي که بايد ميگفتم رو نگفتم، و از اين قبيل موارد اگه پيش اومد، بدونين که من دارم به يک "دری" تبديل ميشم! (آاااا، چقدر زياد نوشتم! حالا بازم هست!) ديگه اينکه، من امروز صبح از خواب بيدار شدم، تصميم گرفتم برم دانشگاه ببينم چه خبره! از شدّت خوابالودگی جای اينکه برم آشپزخونه، رفتم تو مبل! و به طرز بدی از صبح تا حالا پام درد ميکنه! (من يه بار تو دانشگاه گفتم گلوم درد "مياد" همه کلّی مسخره ام کردن و بهم خنديدن امروز رفتم دانشگاه، فقط 4-5 نفر بوديم، ولی کلّی خنديديم! يه بار يه نفر به شوخی يه نصيحتی کرد، گفت "تا ميتونی بقيه رو سر کار بذار!" امروز از اين نصيحتش پيروی کردم، با پريسا و فربد و مهدی، (همکلاساي دانشگاه، که امروز اومده بودن!) 3-4 نفر ديگه از بچه هاي کلاس رو گذشتيم سر کار، و خودمون کلّی خنديديم! البته من يهو وجدانم بيدار شد (و ياد اين جمله افتادم که: بهم نخنديم؛ باهم بخنديم)، گفتم به اونا خبر بديم که سر کار بودن! و همين کار رو هم کرديم، و بيشتر باعث خنده شد، چون اونا باور نميکردن!!!! اين پست (که با عرضه پوزش طولانی شد!) قرار بود درباره ی 4شنبه سوری باشه خيره سرم! درباره ی همه چی گفتم به جز 4شنبه سوري امسال! (يعنی ديشب!) به نظرتون بگم؟ ok فقط واسه اينکه به اسمش يه ربطی داشته باشه و سيم رابط نياز نداشته باشه، ميگم! البته چون خيلی خسته ام، مختصر و مفيد (چه فايده ای داره؟ شما فهميديد به منم بگيد!) ميگم! اوّلش هيچکس نميخواست بره بيرون، و دوباره من کلّی اعصابم از دست همه داغون شد.
بالاخره با ابوت و احسان و شادی و نيکتا و رؤيا رفتيم بيرون. اول رفتيم زمين شقايق. (محض اطّلاع بگم که ميدون جانبازان و خيام و باغهای 7سنگان هم شلوغ پلوغ بوده، که ما نرفتيم) رؤيا بعد نيم ساعت برگشت خونه. احسان پلاستيک يکی از کپسول هايی که ترکيد خورد به پيشونيش، و اينقدر بد اخلاق بازی در آورد که ما رو بيچاره کرد (هنوز هم گير ميده!) من هم کلّی بد اخلاق بازی در آوردم و داد بيداد زدم و دعوا کردم! دانيال اومد دنبال نيکتا، باهم رفتن باغ يکی از آشناهاشون. ما رفتيم رزجرد، يه کم ترقه بازی کرديم، شام کباب کوبيده خورديم، هوا هم نسبتاً سرد بود. (اولش من يکم تخس بازی درآوردم و گفتم شام نمی خورم! ولی بعدش آدم شدم!) رفتيم 7سنگان، از رو آتيش پريديم! حدوداي ساعت 1 برگشتيم خونه! (در تمام مدتی که تو ماشین بودیم ذغال اخته و تخمه می خوردیم!) من داشتم از خواب ميمردم، در نتيجه خوابيدم! قصّه ی ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد! بالا رفتيم ماست نبود، پايين اومديم دوغ نبود، قصّه ی ما دروغ نبود! بالا رفتيم دوغ بود، پايين اومديم ماست بود، قصّه ی ما راست بود! خوب... ديگه وقته خوابه... byebye |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 17:23 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
زندگی جالب بازی imagin سلام! ببینید کلیپ 3 کلیپ جالب 2 یه کلیپ جالب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 فروردین 1387 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|